نویسنده :
منبع : http://man-ariaiam.blogfa.com/post-196.aspx
تاریخ تمدن – دانلود کتاب های تاریخی - ایران باستان – تبادل لینک – چهره های ماندگار مشاهیر – اسطوره و افسانه های باستان – دایرکتوری تبادل لینک
شاید آغازین لحظه ی عشق , نگاه
است. نگاهی که سراپای حجم قلب یخ زده ات را به آتش می کشاند. نگاهی که خاطره ای
نگذشته را برایت به تصویر می کشد و تو آنچنان محو معشوق خود می شوی که گویی باید
سال ها پیش می آمد و نیامده بود. از دیدنش آرام نگرفتی و عشق در تو متبلور شد.
عشق اما فقط این نیست… بگذار تا
بگویم چه می کشد این دل عاشقم. نمی پرسی؟ نه , نیستی که بپرسی. نیستی که ببینی
نخستین برگزیده من.
به راستی نمی دانم چرا اینچنین
دلتنگ لحظه هایمان شدم! لحظه های تلخمان , حتی همان بدترین دقایق , همان سیاه ترین
ثانیه ها. دلتنگ شیرین ترین ساعت ها. همان هایی که دست سردم را در دستان گرمت می
فشردی. همان ثانیه ثانیه ای که شادی و آرامش را در چشمانت می دیدم. چقدر آرام بودی
با من.
مگر جز این بود که خودم گفتم
بروی؟! پس چرا هم اکنون که نیستی نیستم؟
چرا بغض گلویم گره خورده باز نمی شود؟ می ترکد این بغض گاه گاهی. گاه و بی گاه به
دلم می افتی. در شلوغی های شهر چقدر بین سرها سرت را می جویم و نمی یابمش. نمی
یابمت رفیق.کجای این دنیایی؟ نزدیکی یا دور؟ کجای این جهان منی که چشمانم به
دنبالت می دود… اما نیستی دوست من.
رفیقم , نمی گویم بیا. هنوز هم
نماندنت به صلاح من است , به صلاح تو است. آیا تو هم اینچنین می اندیشی که نمی
آیی؟
نمی دانم چشمانم تاریک زیباییت است
بهتر است یا اینکه بخواهم و بگردم و بیابم و ببینمت؟
۵/۸/۱۳۸۹ * چهارشنبه * ۱۴:۳۰
یک هفته ی دیگر هم از این نگارش
گذشت اما هنوز هم نمی دانم چه می خواهم! هنوز نمی دانم چگونه ای اگر ببینمت؟ چگونه
خواهی شد آن زمان که با تو رو به رو خواهم شد؟
آخر برایم بی نهایت ارزشمند بودی.
بی انتها دوست داریت را دوست می داشتم. به رفاقت باورت داشتم. پیمان دوستی با تو
بستم اما…
چه روزهای غریبی است این
روزهای من.
بهترین نام پیشین من , چقدر تکرار
می شوی. چقدر هر روز مثل تو هست. چقدر شبیه خود داری. همه اش مقایسه ات می کنم ,
می گویم او هم مثل اوست اما نه , اوی آغازم بهتر بود. همه اش قلبم می لرزد که چرا
اینقدر مثل تو می بینم؟
این قلم چه روان می نویسد عشق من.
با اینکه رفتی هستی. دوست ندارمت دیگر. دیگر به تو نمی اندیشم اما خودت می آیی و
در بند بند وجود من سَرک می کشی! نمی توانم راهیِ راهی دیگرت کنم. نمی روی , شاید
نروی بهتر باشد. گرچه خودم گفتمت نباش. شاید بهتر که نیستی , اگر بودی چه می شد
آیا؟ دیگر تصمیمم را گرفته ام می خواهم فراموشت کنم. گرچه هر روزم ناخواسته با تو
ام و به یاد خوبی هایت به یاد نداشته هایت… ولی تو را به خدا می سپارم. چه باشی
چه نباشی.
باز هم از تو خواهم نوشت. منتظر
زبان دلم باش…
ارمغان
۱۴:۰۰
۱۲/۸/۸۹
– منبع +
بدون دیدگاه »
اندیشه خود را به یادگار بگذارید
- لطفاً به صورت پارسی بنویسید- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید
"


