نویسنده :
منبع : http://man-ariaiam.blogfa.com/post-194.aspx
تاریخ تمدن – دانلود کتاب های تاریخی - ایران باستان – تبادل لینک – چهره های ماندگار مشاهیر – اسطوره و افسانه های باستان – دایرکتوری تبادل لینک
تو چه بروی چه بمانی , همانی! همان بی رنگ , همان بی تفاوت , همان بی من.
من چه بروم چه بمانم , تو همانی! شاداب و سرزنده , شادان و بی غم , شادکام و کم حافظه , شاد رخ و پر انرژی.
فرقی نمی کند , آنچه شاید اندکی به چشم می خورد نبودنمان گاهی کنار هم است. قدم به قدم گام برداشتنمان با هم. دوری دستانی که هرگز گره نخورد به عشق پیمانی.
چه تو بمانی چه من! دیگر این دل آن دل نیست. دیگر این مهر آن مهر نیست. دیگر امروز و فردا دیروزمان نمی شود.
تو سفر کردی به غربت بی من , به غریبانه ترین کویر دیار من. چه نزدیک و دور می نمایی! درست و راستش این است که هم دوری از دیده و هم دور از دل.
چرا چنین می شود نمی دانم! سپیدی برایم سیاهی آورده و دوری بی صبری و بی تفاوتی ات کم حوصلگی. دستبند به دستان زیبایم می زنی و کنجی عطرآگینم می کنی و می روی به امان خدا… آمدنت چه ارمغانی ست برایم , که هنوز درنیافته ام بودنت را؟!
برو… برو به سلامت , که ماندنت این جا گویی اسارتی ست برایت. گوشه دل من جایت تنگ است. من دل کوچک و کم طاقتم , تقصیر از تو نیست. برو که دیگر برای رفتنت دیر شده! هراسناک جاماندنت از قطار سرنوشتت هستم. برو که دوستان در بوستان انتظار لبخند گرمت را می کشند. باغ کویرک بی تو بی صفاست.
دیگر نیا که می ترسم همای عشقت پی ات نیاید و تو با من بی هما شوی.
دیگر سپیدی بر تو نمانده. اگر هم هست , نیست. راستی… شش روزی می شود که روی به آینه نکردی , وگرنه مرا از یاد نمی بردی!
حالیا… برو که دوست داشتن این نیست , این بیشتر به نخواستن می ماند. سفر بهانه ای ست برای دوری.این بار که بهانه ی عشق مرا نداری چه می گویی؟ هرچند… فراموش کرده بودم , بازنگشتن که پاسخ نمی خواهد…!
روزگارت شیرین , این بار شیرین به قدر وفایت!
پیروز زیوی…
ارمغان
۲:۳۰ بامداد
۱۳/۴/۱۳۹۰
– منبع +
بدون دیدگاه »
اندیشه خود را به یادگار بگذارید
- لطفاً به صورت پارسی بنویسید- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید
"


