نویسنده : eni
منبع : http://mazdasht.blogfa.com/post-96.aspx
تاریخ تمدن – دانلود کتاب های تاریخی - ایران باستان – تبادل لینک – چهره های ماندگار مشاهیر – اسطوره و افسانه های باستان – دایرکتوری تبادل لینک
در اسطوره های ایرانی جاودانگی و روئینگی جایگاه ویژه ایی دارد. البته از دیدی گسترده تر می توان گفت که این دو مفهوم در تمام اسطوره های مردم گوناگون و باورها و دین ها به گونه ایی وجود دارد، اما از آنجا که روئینگی در اسطوره های ایرانی با نام اسفندیار گره خورده و رنگ و بوی دینی یافته است، جایگاه برجسته تری یافته است.
در این گفتار در باره جاودانگی چندان سخنی نخواهیم راند. در اسطوره های ایرانی نیز جاودانانی چون کیخسرو وجود دارند که جهان را روزی به سوی داد و راستی رهنمون خواهند کرد و سراسر گیتی را با اندیشه نیک و اشا پر خواهند نمود اما در اینجا سخن از روئینگی است. برجسته ترین روئین تنانی که می شناسیم چون آخیلیوس و زیگفرید و اسفندیار جدای از چگونگی و چونی روئینه شدنشان در یک نکته به اشتراک می رسند و آن نقطه مرگ است؛ مگر روئین تن می میرد؟؟؟
خود روئین شدن اسفندیار و چگونگی آن و دوگانگی های آن با کریشنا و آخیلیوس و سبب روئین شدن آنان داستانی زیبا از اندیشمندانه بودن اسطوره های ایرانی است. اسفندیار نه در کوکی، بلکه در جوانی و پختگی روئین می شود آن هم نه به یک حادثه بلکه به سبب آگاهی از خویشکاری (وظیفه) خویش در نگاه بانی مزدیسنی. داستان روئینگی اسفندیار بنابه داستان های دینی که در زراتشت نامهی زرتشت بهرام پژدو نیز آمده چنین است، زرتشت از گشتاسب می خواهد که اسفندیار یاور دین باشد:
بفرمای گفتن به اسفندیار یل نامور مفخر روزگار
که با من به پیش تو پیمان کند که تا قوت دین یزدان کند
کمر بندد از بهر دین خدای نیاردش فرمان دین زیر پای
اسفندیار نیز بنا به فرمان شاه و پدر پیمان می کند:
که باشد زراتشت را یار و پشت به دست و به تیغ و به لفظ درشت
زرتشت نیز پس از پیمان اسفندیار ( که در اوستا یه صورت “سپنتودات” به معنای آفریده و داده مقدس آمده است) دانه ایی انار به اسفندیار می دهد و:
تنش گشت چون سنگ و روی نبد کارگر هیچ زخمی بر اوی
بدین ترتیب اسفندیار سوگند به نگاهبانی و گسترش آئین بهی می خورد و روئینه می شود. البته در داستانی دیگر زرتشت، اسفندیار را در آب چشمه ایی سپنت می شوید و با این شستشو اسفندیار روئین می شود (با توجه به شباهت این داستان و آخیلیوس یا زیگفرید مکن است این داستان جدیدتر باشد). به هر روی اسفندیار روئینه می شود و به برابری رستم وارسته می رود. نبردی بس بزرگ و سرشار از دوگانگی ها، یک سو رستم دستان ایران زمین و دگر سو اسفندیار کیانی نگاه بان ایران و مزدیسنی، به هر روی در میانه هر چه هست تیر است و سنان و گرز گاوسر و در انتها این اسفندیار روئینه است که به مرگ می رسد و تمام آرزوها و آرمانهایش که به پشتوانه روئینگی بود خاموش می گردد.
روی نامی فلزی است سپید و علاوه بر آن نام آلیاژی است که به نام برنج می شناسیم. در گذشته بسیاری از ابزار جنگی چون زره به سبب سختی بالا از روی ساخته می شده است. به همین دلیل روی واژه ایی گشت که معنای سختی را در خود دارد. در شاهنامه بسیاری از بزرگان خود را روئین می نامند. برای نمونه از زبان اسکندر:
سکندر بدو گفت من روینم از آزار سختی نگیرد تنم
یا در دگر جا این بیژن است که:
دلاور بدو گفت من بیژنم به جنگ اندرون دیو روئین تنم
در جای دیگر نیز افراسیاب در معرفی رستم می گوید:
تو گفتی که از روی وز آهن است نه مردم نژاد است که آهرمن است
همانگونه که دیده می شود روئین تن در بسیاری از جاها به معنای جنگاور دلاور و کار آزموده ایی آمده که به سبب قدرت و مهارت والایش تیر و گرز دشمن بر وی اثر ندارد؛ حال اگر به داستان روئین تنی اسفندیار در شاهنامه نگاه بیاندازیم می بینیم که سخن از بازوبندی پولادین است که زرتشت به اسفندیار داده است و:
بدان آهن از جان اسفندیار نبردی گمانی به بد روزگار
در این که آهن نشان محافظت است شواهد بسیاری وجود دارد، قرار دادن نعل اسب نیز که امروزه گروهی برای خوش یمنی انجام می دهند باز مانده همین باور کهن است. از دیگر سو فلز نمادی از شهریور و پادشاهی است که زرتشت بر بازوی اسفندیار بسته است و اتفاقا در خان چهارم، اسفندیار برای کشتن زن جادو از همین بازوبند یاری می گیرد و سحر را از بین می برد.
یکی دیگر از نکات جالب این است که مرگ اسفندیار از پیش به وسیله جاماسب دانا پیش گویی شده است و پیش از حرکت اسفندیار مادر به شدت نگران جان فرزند است و همه می دانند که:
ورا مرگ در زابلستان بود به دست تهم پور دستان بود
و در پایان داستان و کشته شدن اسفندیار، هیچ کس از کشته شدن این یل تاجدار روئین شگفت زده نمی شود و گویی همه گان بر این نکته آگاهند که روئینگی جلودار مرگ نیست.
می توان گفت هر چند روئینگی اسفندیار به دست زرتشت است با این وجود از گونه اسطوره و حماسه است و کمتر رنگ دینی به خود دارد، اما جاودانگی به سبب دینی بودن از گونه ایی دیگر است. جاودانگی خواستی دینی است که در پایان نبرد نیکی و بدی کسی خواهد بود که جهان را از نیکی سرشار ساخته و نور را بر تاریکی پیروز نماید اما روئینگی یک انسان، تنها آرزو و خواستی درونی و شخصی است که می خواهد نیروی فرابشری برای رسیدن به آرمان های خویش به دست داشته باشد. شاید از همین روی است که در تمام حماسه های روئینگی، فرد روئینه دارای غرور و خودپسندی برجسته ایی است و چه جالب که تمام این روئینگان از نقطه ایی که به گمانشان ویژگی برتر آنان است ضربه می خورند و به زانو در می آیند و مرگ را می پذیرند.
اسفندیار از بزرگترین یلان ایران است، وی هفت خان را پشت سر گذاشته و با شکست ارجاسب تورانی و آزاد کردن خواهرانش ایران و حیثیت ایرانی را نگاه داشته است، اسفندیار سوگند خورده از برای کیان مزدیسنی است اما تمام این پهلوانی ها را از برای رسیدن به آرمان خویش می خواهد از برای برنشستن بر اورنگ شاهی می خواهد و برای آرمانش به برابری رستم هم می رود. رستمی که در این داستان یک پهلوان نیست بلکه آرمان های مردم ایران زمین است. همان آرمانی که نمی خواهد تن و اندیشه به بند دهد همان آرمانی که روزی نگاهش به کمان آرش شیوا تیر است و روزی به قلم فردوسی و روزی … .
پس روئینگی تنها یک پندار است و گمان، پنداری که چنان در شخص ریشه می دواند که وی را به این باور می رساند که یا چون آخیلیوس فرزند خدایان است و یا چون اسفندیاران نشان کرده ایزدان.
داستان روئینگی اسفندیار از دیگر روی نیز شنیدنی است. می توان هفت خان را با هفت شهر عشق و هفت مرحله کمال عارف نیز به یکسان دانست. اگر عارف در پس گذر از هفت شهر عشق و طی “سیر الی الله” برای رسیدن “بقا به الله” باید ندای “انا الحق” سر دهد و از “فنا فی الله” گذر کند، چنان که منصور حلاج و شیخ اشراق سرودند، پهلوان نیز پس از گذر از هفت خان آماده فنا شدن است و رستم و اسفندیار زمانی به هم می رسند که هفت خانشان را پیروزانه در نوردیده اند و هر دو می دانند این آخر راه است و زندگی تاجدار و تاج بخش در گرو یکدگر است.
اما نکته را چه زیبا، شیخ اشراق در عقل سرخ آورده؛ رستم نمادی است از انسان کامل و پیرو رهرو، زمانی که زال زر، خداوند زمان، رستم را با جوشن صیقل داده شده از برابر سیمرغ راز آلود به میدان می فرستد چشمان اسفندیار تاب دیدن سیمرغ را ندارد. سیمرغ در عرفان ایرانی نماد معرفت و حقیقت است، اسفندیار، این انسان غافل، چگونه می تواند این حجم انبوه را تاب بیاورد؟ اسفندیار چنان در غرور خویش گم گشته است که خویشکاری خویش در برابر دین و کشور و شاه را به باد فراموشی سپرده است و در برابر شاه و پدر و پناه دین پرخاشجویانه بانگ بر می دارد که:
بهانه کنون چیست من بر چه ام پر از رنج پویان ز بهر که ام
و چه بسا تیر رستم که از سوی سیمرغ به او داده شده پیش از مرگ برای اسفندیار بایدی است تا اسفندیار غرور را فراموش کند و یاد آور باورهایی باشد که بر بن پایهی ان باورها و سوگندها بود که اسفندیار روئینه تن گشته، حال اگر این آگاهی به ازای جان باشد چه باک، که عرفان ایرانی روئینگی را رهایی از دلبستگی های گیتی می داند و همین حلقه های زره داووی است که بنا به باور شیخ اشراق در هنگامهی مرگ آورندهی بیش ترین رنج است و برای آزادی از این بند باید در تاریکی سفر کرد تا به نور رسید.
(رستم): تو آنی که گفتی که روئین تنم بلند آسمان بر زمین بر زنم
(اسفندیار): به مردی مرا پور دستان نکشت نگه کن بدین گز که دارم به مشت
به دین چوب شد روزگارم به سر ز سیمرغ و ز رستم چاره گر
– منبع +
بدون دیدگاه »
اندیشه خود را به یادگار بگذارید
- لطفاً به صورت پارسی بنویسید- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید
کلمات کلیدی : " ایران" + "ایران باستان" + "ایرانی" + "باستان" + "بزرگ" + "بزرگان" + "تاریخی" + "تمدن" + "جهان" + "داستان" + "دانلود" + "دانلود کتاب" + "دایرکتوری" + "دین" + "زرتشت" + "زن" + "سخن" + "شاه" + "شاهنامه" + "فردوسی" + "نامی" + "کتاب"


