خرید اینترنتی پستی مجموعه 3.300 کتاب تاریخی، مذهبی، فلسفی، عرفانی و سیاسی خرید انترنتی مجموعه فیلم های تاریخی و مذهبی - باستانی و ایران باستان
۰
این نگاره توسط eni در تاریخ ۱۸م فروردین، ۱۳۸۹ و در دسته "ایران باستان + تاریخ ایران + تمدن ایران" ارسال شده است.

نویسنده :

تاریخ مادانلود کتاب های الکترونیکی تاریخی - ایران باستانتبادل لینکچهره های ماندگار مشاهیراساطیر و افسانه های باستان

هلنی ها در بخش آخر

 

مرگ اسکندر

اسکندر اکنون آرزومند بود که روزی چون شاهنشاهان سرور کل متمدن شود. او اینک که در شوش بود آرزوی خودش را برآورده می دید. او از خوزستان به سوی همدان حرکت کرد تا از آنجا به بابل برود . در بین راه به هر شهری که می رسید چندی به عشرت می پرداخت و سپاهیانش به مال و ناموس مردم بی دفاع شدۀ ایران تجاوزهای بسیار می کردند. 

 وقتی در کنار همدان اردو زد، رفیق محبوبش هفستیون (که بزرگتر از اسکندر بود و شایع بود که با اسکندر از کودکی روابط جنسی داشته است ) در اثر افراط در می گساری بیمار شد و اسکندر را در اندوه فرو برد . اسکندر به نوشتۀ پلوتارک عادت داشت که غمهایش را با جنگ و آدمکشی فرونشاند . چون دیگر هیچ دشمنی نمانده بود که با او بجنگد، در اینجا تصمیم گرفت که بازی« تعقیب و شکار انسان»  که از سرگرمیهای دیرینۀ یونانیها بود را به راه اندازد، و با کشتارِ کسانی که در آبادیهای نزدیک سکونت داشتند از بار غمش بکاهد . او به این منظور، گروهی مسلح را با خود برداشته به مردم یک روستا که پلوتارک نامش را «کوسایی»  نوشته است حمله ور شد و همۀ مردم روستا را ازدم شمشیر گذراند و درپی آن آرام گرفت. 

 پلوتارک در توجیه این کشتار دسته جمعی از روستائیان می نویسد که اسکندر این کار را کرد تا برای شفای هفستیون قربانی بدهد ؛ زیرا از پدر آسمانیش «آمون»  دستور آمده بود که روح هفستیون را با یک کار شایسته و دوستانه شاد بدارد. شایسته تر ین اقدام نزد اسکندر ، که می توانست خدایش را خشنود سازد، تعقیب و شکار و کشتار انسانهای بی دفاع و ناتوان بود . اسکندر مردم یک روستا را در یک بازی دیومنشانه کشتار کرد تا خدا از او خشنود گردد و دوستش را شفا بدهد . 

 شاید نمونۀ چنین بازی ئی را فقط بتوان در افسانه های ایرانیان که دربارۀ دیوها می گفتند بتوان دید. ولی از انسانها، جز ازاسکندر و مقدونیها، چنین رفتار دیومنشی را نمی شود به تصور آورد . چنانکه از گزارشهای یونانیان برمی آید، قربانی دادن به این شیوه نزد یونانیها یک رسم معمولی و تکراری بود . کسان دیگری از افسران او نیز به این گونه مردم بی دفاع را قربانی می کردند. 

 چنانکه در همین زمان و در آستانۀ ورود اسکندر به بابل، فرماندار مقدونی شهر بابل نیز گروهی از مردم شهر را در یک چنین بازی تعقیب و شکار برای خدایش قربانی کرد تا خدایش از او شاد شود و به او الهام کند که آینده اش چه سان خواهد بود. پلوتارک که این را نوشته است توضیح می دهد که وقتی اسکندر از همدان حرکت کرده به بابل رسید فرماندار شهر مشغول قربانی دادن بود، و شمار بسیار زیادی از لت وپار شدگانِ جان داده یا نیمه جان شده در پای دیوار شهر برخاک و خون افتاده بودند، و اسکندر به چشم خود دید که خیل عظیمی از مردم همراه با خروش و فریادهای تند کشتار میشدند. معلوم نیست که در این بازی تعقیب و شکارِ یونانیها چه نسبت از مردم فلک زدۀ بابل که شهرشان را داوطلبانه تسلیم اسکندر کرده بودند به خاطر خشنودی خدای یونانیها کشتار شدند؛ ولی به هرحال، این یک گزارش دیگری از رسم یونانیِ «تعقیب و شکار»  انسان است که یونانیها به خاطر خشنودی خدایشان انجام می دادند، و با کشتار انسانهای بی دفاع دلشان را خنک میکردند.

اسکندر که پیشترها سرگذشت و و خشیارشا و دیگر شاهنشاهان ایران را از نوشته های یونانیان خوانده بود تصمیم داشت که در بابل مراسم تاج گذاری به راه اندازد و همۀ شهریارانی که در اطاعت او بودند در این مراسم حضور یابند و همچون شاهنشاهان هخامنشی در برابرش کرنش کنند و سیاهه های باجهای کشورهایشان را به او تقدیم دارند، و او خودش را رسماً شاهنشاه جهان اعلام کند و از خودش نسخۀ دوم شاهنشاهان ایران بسازد. کوروش در استوانۀ بابلی نوشته است که وقتی بابل به تسخیر او درآمد شاهان سراسر گیتی در بابل به حضور او رسیدند و در پیشگاهش کرنش کردند . اسکندر نیز این را شنیده بوده و دلش می خواسته که چنان افتخاری را کسب کند . او دربارۀ شاهنشاهان هخامنشی گزارشها و داستانهای بسیاری خوانده و شنیده بود و اکنون خودش را شاهنشاهی همطراز آنها تصور می کرد. ولی یک غیب گوی کلدانی که مورد اعتماد اسکندر بود، ظاهراً برای آنکه از وارد شدن اسکندر و سپاهش به درون بابل جلوگیری کند و مصیبتهائی بیش از آنچه تا کنون آمده بود بر بابلی ها نیاید ، به اسکندر پیام داد که از وارد شدن به بابل خودداری ورزد وگرنه ممکن است که حادثۀ ناگواری برایش پیش آید . 

 اسکندر که پابند خرافات بود این غیبگویی را باور کرد و در کنار بابل اردو زد، و هر ازچند روزی اردویش را از نقطه ئی به نقطه ئی منتقل می کرد و همواره در چادر به سر می برد. پس از یکی دوماه که در اطراف بابل به عشرت گذراند، پیش از آنکه بتواند رسماً شاهنشاه جهان شود بیمار شد و درگذشت (خردادماه ۳۲۳ پ م).

اسکندر به حدی شیفتۀ الوهیتش بود که وقتی بربستر بیماری افتاد و از جانش نومید شد به محرمانش دستور داد که چون بمیرد مرگش را از همگان نهان دارند و جسدش را در فرات افکنند تا آبش ببرد ، و شایع کنند که اسکندر برای دیدار پدرخدایش به آسمان رفته و مدتی به عنوان مهمان در آسمان خواهد ماند و برخواهد گشت تا به الوهیتش بر جهان ادامه دهد. این که به مثابۀ «غیبت و انتظار ظهور بود»  یک بیان دیوانه وار بود که از اسکندر سر می زد. او سالها تیغ زده بود و صدهاهزار انسان را نابود کرده و جهانی را به ویرانی کشانده بود تا برای خودش سلطنتی ابدی بسازد . ولی اینک که وقت چیدن ثمرات جنایتهایش بود مرگ به او مهلت نداد و او را از همه سو احاطه کرد؛ و او که این را می دید عقلش را باخته بود و گمان می کرد که او مردنی نیست بلکه باید به آسمان برود و به زودی برگردد . او نمی توانست باور کند که اکنون وقت آنست که از جهان رخت بربندد و همه آنچه را که برای خودش گرد آورده است رها کند . و وقتی میدید که فرزند شایسته ئی ندارد که بتواند میراث او را تحویل بگیرد بیشتر پریشان خاطر می شد و به هذیان گفتن می افتاد و ادعا می کرد که می خواهد سفری به آسمان بکند و به زودی برگردد.

ارتقای یک انسان به مقام خدایی در یونانی موضوعی باورکردنی و قابل قبول بود. پیش از اسکندر بسیاری از قهرمانان یونانی به مقام خدایی رسیده بودند . اگر یونانیان چنین خرافه ئی را باور داشتند، اسکندر در ایران بود و بر ایرانیانی فرمان می راند که فکر خدا شدنِ انسان در این دنیا را ناشی از خرافات و جهالت می پنداشتند، و برای هیچ انسانی فضیلتی جز انسان بودن قائل نبودند ، و هیچ انسانی را مقدس نمی شمردند، و اگر تقدسی می دیدند در مقام و منزلت انسانها بود نه در خودِ انسانها . وقتی اسکندر به مشاوران یونانیش دستور داد که جسدش را به آب افکنند و شایع کنند که او به مهمانی پدرش به آسمان رفته است

و به زودی برخواهد گشت، رخشانک که می دانست این عمل جاهلانۀ یونانی در آینده مورد استهزای مردم جهان خواهد شد، به محرمان اسکندر توصیه کرد که چنین کاری نکنند . اسکندر چون متوجه مخالفت رخشانک با خدایی خودش شد و دانست که گفته های او بر افسران یونانی تأثیر می گذارد، از رخشانک به خشم شد و با چشمان اشکباری برسرش فریاد کشیده گفت: سخنان تو چه معنایی دارد؟ آیا جز اینست که تو از این همه افتخارات که درنتیجۀ خدا شدنم نصیبم شده است بر من رشک می ورزی؟ اسکندر مقدونی روزی که درگذشت چند ماهی مانده بود تا ۳۲ ساله شود، و از سن ۲۰ سالگی به بعد نزدیک به دوازده سال و نیم را در جنگ مدام و مستمر و بر پشت اسپان گذرانده بود که یازده سالش را در جنگ با ایران بود، و هیچ خوشی ئی از دنیا ندیده بود. 

 درست زمانی که می خواست ثمرۀ جهانگشاییها و ویرا نگریهایش را بچیند چشم از جهان فروبست. گزارشها می گویند که به اسکندر زهری کشنده چشانده بودند و همین سبب مرگش شد . محرک قتل او یکی از افسرانش بنام آنتی پاتر بود که نیابت سلطنت او در اروپا را برعهده داشت. مادر اسکندر به سبب اختلافی که با او یافته بود (شاید خواسته بوده که ِ او شود و او نپذیرفته بود) توطئه می چید تا آنتی پاتر را از میان بردارد، و پیوسته دربارۀ او سخنان ناشایسته برای اسکندر می فرستاد. اسکندر در اثر سعایت مادرش از آنتی پاتر بدگمان شده بود و یک بار گفته بود که آنتی پاتر و پسرش را به سختی مجازات خواهد کرد، و گفته بود که هر دو را خواهد کشت . سرانجام هم مادر و خواهر اسکندر بخشی از نیروهای مقدونیه را با خودشان همنوا نموده برضد این افسر شوریدند و او را از مقدونیه بیرون کردند . آنتی پاتر پس از آن به یونان رفت . مادر اسکندر که بیم داشت آنتی پاتر در یونان نیرو گرد آورد و به مقدونیه برگردد همواره برای از میان برداشتن آنتی پاتر توطئه می کرد و با فرستادن پیامهائی به اسکندر وی را تحریک می کرد که آنتی پاتر خطرناک است و باید هرچه زودتر او را بکشد . 

 آنتی پاتر توسط پسرش برای پسر دیگرش که باده ریزِ اسکندر بود زهر فرستاد . اسکندر در اثر نوشیدن بادۀ زهرآلوده که باده ریزش به او داده بود بیمارشد، و چند روز به طوری درد کشید که همواره فریاد می زد که دشنه به من دهید تا خودم را بکشم و از این درد نجات یابم ، و همواره هذیان می گفت و دشنام می داد. مادر اسکندر پس از درگذشتِ او شمار بسیاری از کسانی که متهم به توطئه درقتل او بودند را به توطئه های گو ناگون دستگیر کرده فجیعانه به قتل رساند . پسر آنتی پاتر که متهم اصلیِ فرستادنِ زهر و تشویق برادرش به کشتن اسکندر بود را زنده زنده در آتش سوزاند و خاکسترش را بر باد داد.

قضای روزگار چنین می خواست که مادر داغدیدۀ داریوش سوم چندان زنده بماند تا مرگ اسکندر را که جهانی را با جنایتهایش به سوگ نشانده بود به چشم خود ببیند . انگار او منتظر بود که مرگ اسکندر را ببیند و از جهان برود تا بیش از آن شاهد بیچارگی های ملت و منش خودش نباشد . با مرگ اسکندر بود که او توانست در داغ پسرش داریوش و در داغ شکوه از دست رفتۀ ایران عزیزش و در داغ صدهاهزار پاک نژاد که به دست این جوانِ خشن کشتار شده بودند، و درداغِ شهرهای زیبائی که به دست اسکندر ویران شده بودند، و در غم دههاهزار بانو و دوشیزۀ آزادۀ ایرانی که گرفتار دستهای جنایتکار یونانیها شده به روسپی مبدل شده بودند، زارزار بگرید و مرگ اسکندر را بهانه سازد . مرگ اسکندر به او تسلی میداد و می دید که اکنون میتواند از این جهان برود. این بانو پنج روز پس از مرگ اسکندر و پس از آنکه این پنج روز را به بهانۀ مرگ اسکندر و در واقع به خاطر فرزندان و ملت و کشورش زاریها کرد از این دنیا رفت.

کس نمی داند که دیگری چه اندازه خوشبخت و چه اندازه بدبخت است . خوشبختی و بدبختی را نمی توان با میزان مقام و ثروت و شهرت سنجید . چه بسا نامداران و ثروتمندان که اندوهانی به سنگینی همۀ کوهها را با خود می کشند و دیگران آنان را خوشبختان روزگار می پندارند. این بانو که مادر داریوش سوم بود عمری را در اندوه و غم به سر آورده بود. سوم پدر و همۀ برادران و برادرزادگان این بانو را گرفته سر بریده بود . این بانو هفت پسر به دنیا آورده بود که همه شان در نزاعهای قدرت کشته شده بودند و تنها بازماندۀ آنها این داریوش بود که از روزی که به سلطنت رسید با بلای اسکندری مواجه شد و روزگار چنین می خواست که مادرش شکست و دربدری و مرگ دردناک او و شاهد اسارت و بدبختی خود و عروسان و نوادگانش، و فراتر از همه شاهد دوران اسارت ملت بزرگش باشد و درد بکشد و در این درد تاب بیاورد، و از خدا بخواهد که اگر به او این همه مصیبت داده است، وی را چندان زنده نگاه دارد تا مرگ اسکندر سیاهدل و ستم پیشه را به چشم خویشتن ببیند.

ما نمی توانیم که در اسکندر هیچ نقطۀ مثبتی را بیابیم که درخور ستایش باشد . او نه باتدبیر نه ساز نه یک شخصیت باعظمت بود . جوان دلیر و مغرور و خشن و کینه ورز و خرافه باوری بود، و جز این هیچ نبود . او یک افسر ویرانگر شبیه چنگیز و هولاکو بود . غربیها اگر اسکندر را می ستایند برای آن است که اسکندر غرب را از انزوای بیرون آورد، درهای ثروتهای ایران و خاورمیانه را بر روی اروپا گشود، و در اروپا تحول چشم گیری را ایجاد کرد که باعث شد اروپا قدرت بگیرد و در آینده نیز در خاورمیانه ماندگار شود و با تاراج کردن خیرات خاورمیانه برقدرت اقتصادیش بیفزاید . 

 کسی که باعث شد که اروپا تا ۹ سدۀ دیگر بر بخش غربی خاورمیانه (اناتولی و شام و مصر ) تسلط داشته با شد، همین اسکندر بود . اسکندر سرباز خشن و متهوری بود که آرزوهای دور و درازی در سر داشت ولی چنانکه دیدیم شایسته نبود که آرزوهای خویش را برآورده کند. او ویران گر و انسان ستیز بود. ویرانیهائی که او در ایرانِ به آن شکوه و عظمت و پیشرفت برجا نهاد چندان بود که هیچ گاه التیام نیافت . تنها کار اسکندر آن بود که اروپا را از انزوایی که در آن می زیست بیرون آورد و به درون جهان متمدن کشاند. یورش اسکندر به همان اندازه که به و خاورمیانه و کلیت تمدن بشری لطمه زد، به همان اندازه به اروپا خدمت کرد . با یورش اسکندر به ایران ثروتهای خاورمیانه به سوی اروپا سرازیر شد و تحولی غیرمنتظره را در اروپا ایجاد کرد . از این رو مردم اروپا حق داشتند که او را به رغم همۀ مفاسد و رذایلی که در وی بود بستایند و از او شخصیت برجسته و به ناحق همپایۀ کوروش و داریوش ترسیم کنند. هنوز هم در میان نویسندگان غربی بسیارند کسانی که اسکندر را می ستایند، ولی نمی دانند که چرا او را می ستایند جز اینکه او یک غربی بوده است . ستایشی که اینها از اسکندر می کنند چیزی جز نشانۀ تعصبِ قومی نیست . اینها نیز مثل ترکانی اند که چنگیزخان را می ستایند؛ زیرا چنگیزخان نیز با ویران کردن ایران و تمدنِ ایرانی همان خدمتی به ترکان بیابانی کرد که اسکندر با ویران کردن تمدن خاورمیانه به اروپائیان کرد.

پایان

تهیه تنظیم گرد آوری وتایپ:

مجتبی غلامی

هرگونه کپی برداری از این تحقیق با ذکر نویسنده و منبع

(وبلاگ تخصصی تاریخ فرهنگ و تمدن ایران زمین)

مجاز است

منبع +

www.TarikheMa.ir

شما هم وبسایت خود را ثبت کنید

+

+

بدون دیدگاه »

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت پارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + ""

جستجوهای ورودی:

آنتی پاتر + بخش پس از مرگ اسکندر +
تمامی حقوق این تارنما - محتوا و پوسته - متعلق به "تاریخ ما" می باشد
استفاده از نگاره های "تاریخ ما" تنها با پیوست لینک، ذکر نام نگارنده و عنوان تارنما مجاز است. (پشتیبانی امنیتی : شرکت پارس پردازش حافظ شیراز)
All Rights Reserved 2006 - 2011