خرید اینترنتی پستی مجموعه 3.300 کتاب تاریخی، مذهبی، فلسفی، عرفانی و سیاسی خرید انترنتی مجموعه فیلم های تاریخی و مذهبی - باستانی و ایران باستان
۰
این نگاره توسط eni در تاریخ ۱۸م فروردین، ۱۳۸۹ و در دسته "ایران باستان + تاریخ ایران + تمدن ایران" ارسال شده است.

نویسنده :

تاریخ مادانلود کتاب های الکترونیکی تاریخی - ایران باستانتبادل لینکچهره های ماندگار مشاهیراساطیر و افسانه های باستان

هلنی ها در (بخش نهم)

 فروریختنِ آخرین سنگر

گفتیم که بسوس پس از آنکه سوم را کشت خودش را چهارم نامید، و از

برابر اسکندر گریخته به باختریە رفت تا به گردآوری نیرو بپردازد . اسکندر از درنگیانە

به باختریَە لشکر کشید. اردشیر نیروی کافی در اختیار نداشت، و وقتی اسکندر به مرکز

باختریَە (شهر بلخ) نزدیک شد او با سپاهیان اندکی که داشت متواری گردید . اسکندرکه

به وسیلۀ جاسوسانش از کمی سپاه اردشیر چهارم مطلع شده بود چندین لشکر را در منطقه

پراکند و سرانجام یکی از این لشکرها اردشیر را شکست داده گرفتار کرد و خبر این گرفتاری

را برای اسکندر فرستاد. اسکندر چنان از این دلیر در خشم بود که دستور داد او را

برهنه در زنجیر کنند و زنجیر برگردنش افکنده وی را به دنبال اسپ بکشند و در کنار راهی

ببندند تا او سواره از وی بگذرد و وی را ببیند. طبق دستور اسکندر عمل شد و اسکندر سوار بر

گردونه از آ ن راه گذشت و وقتی به کنار بسوس رسید به او گفت: چرا به و دوست و

ولی نعمت خودت خیانت کردی و او را در بند کردی و کشتی؟  اردشیر که در فکر بود شاید

بتواند راهی برای نجات خویش بیابد و خویشتن را زنده نگاه دارد تا در سر فرصتی این

جوانک ویران گر را از کشور براند، پاسخ داد که می خواسته او را به وی تسلیم کند . ولی این

پاسخ فریبندۀ او اسکندر را قانع نمی کرد. اسکندر که از استادش ارسطو بسیار چیزها آموخته

بود در عوامفریبی مهارت داشت ، و می خواست که هرچه بیشتر این بزرگمرد دلیر را شکنجۀ

روحی دهد و در عین حال به کسانی که در آن نزدیکیها بودند بفهماند که او میل نداشته که شاه

ایران را بکشد و اکنون بر«بسوس»  به خاطر اینکه شاه را کشته خشم گرفته است. او برای

اینکه این عوامفریبی را به گوش ایرانیان برساند یک جارچی را واداشت تا به بانگِ بلند

اعلام کند که اسکندر چنین و چنان می گوید و این مرد را به خاطر شاهکُشی مجازات می کند .

اسکندر دستور داد تا اردشیر را به شدیدترین وجهی شکنجه کردند و گوشها و بینیش را

بریدند، و برای اینکه دوران درازی در زیر شکنجه باشد وی را به حالتی افکندند که گریختن

برایش ممکن نبود، و او را برهنه در قفس آهنین کردند و همراه اردوی او برده می شد؛ و

چندی بعد که به غرب ایران برگشت وقتی به همدان رسید دستور داد وی را زنده در میان دو

درخت بستند به گونه ئی که تنۀ درختها به زورِ چندمرد به هم نزدیک شده بودند، و آنگاه هردو

درخت را رها کردند و جسد اردشیر دوپاره شد. پس از آن پاره های جسد را بر سر راه کاروان رو

بین المللی (احتمالاً در نزدیکی بغستان) بر دار زدند.

لشکرکشی اسکندر به سرزمینهای ایرانی در غربِ هندوستان

اسکندر پس از آنکه خیالش از داریوش سوم و اردشیر چهارم آسوده شد تصمیم گرفت

که امکانات مادی سربازانش را بگیرد تا در آینده کسی احساس وجود نکند و همه به او محتاج

باشند و خدائیش را قبول داشته باشند؛ و دیگر مسائلی چون ابراز مخالفت با خدایی او بروز

نکند. نوشته اند که او لشکرکشی به هند و گرا نبار بودن افسران و سربازان را بهانه کرد و

به همگان دستور داد که هرچه اموال تاراجی باخود دارند را به آتش بکشند. اینها اموالی بود

که در نواحی شرقی ایران به تاراج برده بودند، وگرنه اموال شهرهای بزرگی چون بابل و شوش

و استخر و همدان را پیشتر برای خانواده هایشان به مقدونیه و یونان فرستاده بودند . پلوتارک

می نویسد که سربازان اسکندر که کشته شدن افسران در زیر شکنجه های اسکندر را به چشم

دیده بودند، گرچه به اموالشان دلبسته بودند جرأت نکردند که با فرمان او مخالفت کنند، و

بناچار فرمان وی را به اجرا درآورده همۀ اموالی که با خود داشتند را به آتش کشیدند.

او سپس از تنگۀ خیبر گذشته به آن بخش از شبه قارۀ هند که جزو قلمرو هخامنشی بود

لشکر کشید . او وارد پشاور شد و از آنجا راه جنوب در پیش گرفت و پس از عبور از یکی از

شاخه های پنجاب وارد سند شد و شهرهای سر راه را که عموماً دفاع چندانی نداشتند تاراج

کرد. تنها شهر مهم سند که دفاع مستحکم داشت ملتان بود که اسکندر ضمن محاصرۀ آن

مجروح شد. او پس از آنکه شهر ملتان را با خاک یکسان کرد و مردم شهر را از دم تیغ گذرانده

اموال موجود در شهر را غارت کرد، پیشروی به سوی جنوب ادامه داد . این سرزمینها امروز

بخش عمدۀ کشور پاکستان را تشکیل می دهند و از زمان در درون قلمرو ایران

واقع می شدند. پلوتارک که ستایشگر اسکندر است می نویسد که کشتارها و تاراجهائی که

اسکندر در سند انجام داد چنان شدید بود که نیکرفتاریهای سابق او را تحت الشعاع قرار داد

یعنی خشونتهائی که در سند از او سر زد شدیدتر از خشونتهائی بود که در ایران از او سر زده

بود. پلوتارک می افزاید که او حتی رهبرانِ دینی و برهمنانِ مسالمت جو را گرفته بردار زد .

این گزارش خبر از آن می دهد که اسکندر هیچ کس را در ملتان زنده نگذاشت مگر آنهائی که

توانسته بودند بگریزند و جانشان را نجات دهند.

اسکندر پس از آنکه بخشی از سرزمین سِند که تا این اواخر در قلمرو شاهنشاهی

هخامنشی بودند و چند شاه خودمختار بومی داشتند را تسخیر کرد، در جنوب سند راه کرانه

به سوی غرب در پیش گرفته از بندرهای گوادر و چابهار کنونی گذشته وارد خاک بلوچستانِ

امروزی شد و از راه کرمان به پارس برگشت (سال ۳۲۵ پ م). یک بخش از سپاهیانش را نیز

با ۱۸۰۰ لنج (قایق ) که از مردم سند مصادره کرد، از راه دریا روانه کرد تا از راه

اروندرود به بابل بروند . آریان که هشتم لشکرکشی اسکندر را برپایۀ یادداشتهای

فرمانده یونانی این لنجها به این سفر دریایی اختصاص داده، ننوشته است که اسکندر چه

مقدار اموال غارت کرده در سند را با این لنجها فرستاد . اما در این کتاب اطلاعات ارزشمندی

دربارۀ آبادیهای سواحل بلوچستان و بنادر دریای پارس به دست می دهد که خواندنش برای

هر ایرانی ئی خالی از فایده نیست . مثلاً ما از این کتاب میدانیم که بندر میناب که در آن زمان

انامیش (یعنی بی نام) نامیده می شده شهر نسبًة بزرگی بوده بر دهانۀ یک رودی به همین نام

واقع شده بوده و انواع درختان میوه به جز زیتون در آن وجود داشته است؛ این منطقه (منطقۀ

بندرعباس و میناب) را هرموزیە می نامیده اند و از نظر تقسیمات کشوری جزو کرمان بوده

است. جزیرۀ خارک کنونی نامش هوورکتە و محصولاتش خرما و انگور بوده است . جزیرۀ

کیش کنونی یک نقطۀ مقدس بوده که همه ساله مردم در روزهای خاصی برای عبادت و

قربانی به آنجا می رفته اند و برای میتر و اَناهیتە قربانی می داده اند. نامهای«بستانە  » و

«کنگان»  و «ریگ»  کنونی در آن زمان نیز همین بوده و اولی َاپستانە و دومی کگانە و سومی

رُگنیش بوده. در آبهای دریای پارس دلفین فراوان بوده و یونانیها به چشم خودشان دیده اند.

گزارش برگشت شتاب آمیز اسکندر از بیابانهای خشک و خطرناک سند و بلوچستان

به درون ایران معلوم می دارد که فرجامِ سفر جنگی او به سند با ناکامی بزرگی همراه بوده

است. مورخان یونانی می نویسند که اسکندر در لشکرکشی به سند ۱۲۰ هزار پیاده و ۱۵ هزار

سواره همراه داشت، و وقتی به ایران برگشت جز یکچهارم این سپاه برایش نمانده بود . ولی

عادت ندارند که شکستهای او را بازتاب بدهند.

اسکندر اکنون که به درون ایران برگشته بود تصمیم داشت که شاهنشاه ایران و جانشین

و داریوش و خشیارشا شود؛ ولی از آنکه شهر آبادی چون استخر و کاخ عظیمی چون

کاخ پارس ( ) را به آتش کشیده بود پشیمان بود، و دلش می خواست که کاش

آن همه شکوه را تباه نکرده بود تا در آن تاج برسر می نهاد و بر تخت می نشست و همانند

داریوش و خشیارشا پادشاهان را به حضور می پذیرفت. ولی دیگر کار از کار گذشته بود.

کونت کورت می نویسد که یونانیها از اینکه شهری به آن عظمت و کاخی به آن شکوه که

پایتخت کل مشرق زمین بود را در حالت مستی به آتش کشیده نابود کرده بودند از خودشان

شرم داشتند؛ ولی بازهم باخودشان می گفتند که کار درستی شده و این شهر و این کاخ

می بایست که نابود می شد. اسکندر که از کرده اش پشیمان بود گناه را به گردن یونانیها

افکنده گفت که یونانیها چشم دید آ ن را نداشتند که اسکندر در کاخ خشیارشا بر تخت

بنشیند، و او را برانگیختند تا آ نرا به آتش بکشد و ویران کند.

بر تخت نشستن اسکندر در پاسارگاد

چونکه تخت جمشید دیگر وجود نداشت اسکندر تصمیم گرفت که به پاسارگاد برود و در

همانجائی که شاهنشاهی ایران به دست تأسیس شده بود به رسم شاهنشاها ن

هخامنشی تاج بر سر نهد. پلوتارک می نویسد که در پاسارگاد وقتی اسکندر در اورنگ زرین

بر تخت زرین شاهنشاهان جلوس کرد، پیرمردی مقدونی از دوستان پدر اسکندر چنان

احساساتی شد که به گریه افتاد و گفت : دریغا که پیشینیان ما زنده نیستند تا جلوس اسکندر

بر تخت داریوش را به چشم بنگرند.

در پاسارگاد آن عده از مغان که هنوز زنده مانده بودند جرأت نکردند به او بگویند که

یونانیها به آرامگاه کوروش بزرگ دستبرد زده همه چیزش را غارت کرده نعش را نیز بر زمین

افکنده رها کرده اند؛ زیرا یقین داشتند که این کار به دستور شخص اسکندر و به خاطر اهانت

به مقدس ترین مقدسات ایرانیان صورت گرفته است ، و گفتنش بی فایده خواهد بود. داغِ

جگرسوز احساس حقارتی که در اسکندر و یونانیان نسبت به شکوه ایران و ایرانی وجود

داشت فقط با نابود کرد نِ ساخته های تمدنی ایران و از میان برداشتن نمودهای شکوه ایرانی

و تحقیر کردنِ ایرانیان سرد میشد.

آرامگاه کوروش در پاسارگاد، به گونه ئی که یونانیان نوشته اند، یک گنبد شکوهمند در

میان عمارتی وسیع و بزرگ بود که در میان باغستانهای سلطنتی پاسارگاد قرار گرفته بود و

اطرافش را گلزارهای زیبا احاطه کرده بود که جویبارانی با سنگهای تراشیدۀ رنگارنگ در

میانشان جاری بود و اطراف این جویباران را چمنزاران سرسبز فراگرفته بود . بنای آرامگاه از

سنگهای بزرگ ساخته شده بود و دیواره هایش به زیباترین نحوی تزیین شده بود، و فرازش

گنبدی شکل بود، و مدخل کوچکی داشت که می شد در حالت خمیده وارد آن شد. جسد

مومیایی شدۀ کوروش بزرگ در تابوتی زرین بر روی میزی نهاده شده بود که پایه هایش از زر

بود، و با پارچه های نفیس بابلی و قالیهای ارغوانی آراسته شده بود و پیرامونش ردای

سلطنتی و رختهای او با طوقها و یاره ها و زیورهای زرینِ سلطنتیِ او چیده شده بود. وقتی

به مجموعۀ ساختمان بزرگ آرامگاه وارد می شدی از پلکانی می گذشتی که به سالن مخصوص

مغان منتهی می شد، و این مغان و روز از آرامگاه پاسداری می کردند و برای شادی روح

کوروش بزرگ نیایش می کردند. گویا در کنار آرامگاه کوروش بزرگ کتیبه ئی به خط پارسی

نصب بوده که رویش چنین نوشته شده بوده است:

هان ای انسان فانی ! من کوروش پسرکام بوجیە هستم . من ام که شاهنشاهی پارس را

بنیاد نهادم و بر جهان فرمان راندم. به این پاره زمینی که من برآن خفته ام بنگر و

عبرت بگیر.

این نوشتۀ ساده به زبان حالش به همۀ مردم جهان اندرز می داد که فرجام هر بشری مرگ

است و انسان در هر مقام و به هر شکوهی که باشد به لاشه ئی تبدیل خواهد شد و او را زمین

خواهد خورد . این نوشته به همۀ انسانهای روزگاران اندرز می داد که تا در توان دارند دادگری

پیشه کنند و از بیداد بپرهیزند و بدانند که این دنیا سه پنجی و زودگذر است و انسان باید

همه چیز را رها کرده برود.

چون اسکندر به درون آرامگاه رفت متوجه شد که هیچ چیزی جز نعش بی پیرایه و

برهنه شدۀ کوروش بزرگ در درون آرامگاه نمانده است، و نعش نیز پاره های استخوانی است

که دست جنایتکار یونانیها آن را بر زمین پراکنده است . و چون تحقیق کرد معلوم شد که عامل

این دستبرد یک افسر مقدونی به نام پولی ماخوس بوده است. استخوانهای پراکنده شدۀ

کوروش را به دستور اسکندر جمع آورده در تابوتی چوبین و بی پیرایه نهادند و درب آرامگاه

را با خشت برآوردند.

حتماً اسکندر به آرامگاه کوروش رفته بود تا مغرورانه به روح این بزرگمرد بشریت

بگوید: ببین که من از اروپا آمدم و ملک را از دست فرزندان چون توئی بیرون کشیدم و

تو را به آغوش کسانی افکندم که تا دیروز به مزدوری کردن برای فرزندان تو افتخار

می کردند، و گنجهای تو و فرزندان تو را به تاراجِ آنان دادم و ملتی را که تو به آن عشق

می ورزیدی اسیر و بندۀ مقدونیان ساختم، و اکنون این توئی که پاره های استخوانت همچون

بی کسان جهان بر زمین پراکنده است و از هیبت من کسی جرأت ندارد که به تو نزدیک شود و

تو را یاری کند . تو که جبین شاهان جهان برآستانت سوده می شد اکنون چنان بی کس و زار

شده ای که پابرهنگان مقدونی که تا دیروز به بندگی تو و خاندانت افتخار می کردند پا بر

استخوانهای لاشۀ تو می نهند.

پس از آن اسکندر به استخر رفت تا یک بار دیگر جنایتهایش را از نظر بگذراند ، و

بنگرد که از آتش سوزی تعمدی او چه چیزی از آن شهرِ باشکوه برجای مانده است، و کاخ

شکوهمند داریوش و خشیارشا که روزگارانِ درازی سجده گاه شاهانِ جهان بود اکنون در چه

حالتی افتاده است ! در آنجا نیز معلوم شد که یونانیها به آرامگاههای شاهنشاهان دستبرد زده

و زیورهای بیرونشان را برکنده و درون آنها تخریب کرده اند و چیزی جز سنگها باقی

نگذاشته اند. او دانست که آنچه از بقایای استخر از آتش سوزی بزرگ به دور بوده را یونانیها

ویران کرده اند و هرچه در آنها بوده را به غارت برده اند. گرچه کونت کورت نوشته که او

عاملین تخریب آرامگاههای شاهنشاهانِ هخامنشی در استخر که اجسادِ داریوش بزرگ و

خشیارشا و اردشیر اول را بیرون ریخته بودند را مجازات کرد ؛ ولی بعید به نظر می رسد که این

جنایتها بدون اشارۀ او صورت گرفته باشد. در استخر همۀ آرامگاههای شاهنشاهان بزرگ

تاریخ به دست یونانیها تخریب شده بود و هرچه در آنها بود به تاراج رفته بود . هنوز هم آثار

شکسته شدن چهره ها و دستهای سنگ نگاره های داریوش و خشیارشا و دیگر نگاره های روی

دیواره های سنگی تخت جمشید که پس از فرونشستن آتش و سرد شدن سنگها به دست

مقدونیها شکسته شده است را می توان به چشم دید . آنها حتی چشمِ دیدِ آن را نداشتند که این

نگاره ها بر دیواره ها باقی بماند . زیرا احساس حقارتی که سده ها در وجودشان لانه کرده بود

اجازه نمیداد که توانِ دیدن افتخارات ایرانیان را داشته باشند.

در سالهائی که اسکندر در شرق ایران و سند بود، چون ایرانیان هنوز کم و بیش در برابر

یونانیها مقاومتی نشان میدادند، سرداران یونانی دست به انواع جنایتها زدند تا تمامی

مقاومتها را در هم کوبند . آنها بسیاری از آبادیها را به آتش کشیدند، هرکس از ایرانی

را در جائی سراغ داشتند کشتند، و چنان کردند که هیچ سری در ایران باقی نماند ، و خودشان

تنها جولان دهندگان در ایران باشند . از قبیلۀ بزرگ هیچ کس زنده نماند . مغان بلندپایه نیز

همگی کشتار شدند . از آن همه پوست نوشته و چرم نوشتۀ دوران هخامنشی هیچ چیزی برجا

نماند، و فقط پاره سنگها برای آیندگان بازماند تا حکایت شکوهِ دیرینه را بازگو شود؛

همان گونه که پاره سنگها و شکسته ستونهای تخت جمشید تا امروز بردلِ کوه و زیر آسمان با

قامت استوار ایستاده اند و از شکوه ِ ایرانی و ستیزیِ یونانیان داستانها می گویند.

ادامه دارد…

منبع +

www.TarikheMa.ir

شما هم وبسایت خود را ثبت کنید

+

+

بدون دیدگاه »

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت پارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + ""

جستجوهای ورودی:

اورنگ پنجی +
تمامی حقوق این تارنما - محتوا و پوسته - متعلق به "تاریخ ما" می باشد
استفاده از نگاره های "تاریخ ما" تنها با پیوست لینک، ذکر نام نگارنده و عنوان تارنما مجاز است. (پشتیبانی امنیتی : شرکت پارس پردازش حافظ شیراز)
All Rights Reserved 2006 - 2011