خرید اینترنتی پستی مجموعه 3.300 کتاب تاریخی، مذهبی، فلسفی، عرفانی و سیاسی خرید انترنتی مجموعه فیلم های تاریخی و مذهبی - باستانی و ایران باستان
۰
این نگاره توسط eni در تاریخ ۱۸م فروردین، ۱۳۸۹ و در دسته "ایران باستان + تاریخ ایران + تمدن ایران" ارسال شده است.

نویسنده :

تاریخ مادانلود کتاب های الکترونیکی تاریخی - ایران باستانتبادل لینکچهره های ماندگار مشاهیراساطیر و افسانه های باستان

هلنی ها در (بخش هشتم)

 

۸. فرجام سوم

بدبختی ایران در آن بود که در میان ای ن همه رخدادهای ناگوار، سپهداران و

کشور برسر تصاحب تاج و تخت شاهنشاهی با داریوش سوم درگیر بودند و هرکدام درصدد

بود که داریوش را از میان برداشته خود اورنگ شاهنشاهی را به چنگ آورد. گزارشهای

مورخان قدیم دربارۀ سرنوشت داریوش سوم آشفته است، و همین اندازه می رساند که او

درگیر مقابله با یک شورشی نیرومند به نام بسوس بود که شهریار باختریَە بود و اینک

خویشتن را شاهنشاه ایران می دانست و لقب چهارم برخود نهاده بود . کسی در درون

کشور از داریوش حمایت نمی کرد و او بی کس و بی یاور شده بود . دیودور می نویسد که در آن

هنگام داریوش درگیر جنگ با بسوس بود و فقط ۳۰ هزار سپاهی در اختیار داشت که نیمی از

آن نیز مزدوران یونانی بودند . داریوش سوم پس از شکست گاؤگمل نه تنها دیگر شاهنشاه

نبود بلکه نیز نبود و فقط ادعای پادشاهی داشت . وضعیت داریوش سوم پس

از شکست گاؤگمل درست شبیه وضعیت یزدگرد سوم پس از فاجعۀ قادسیه بود.

همراه با سقوط استخر، داریوش یک مدعی دیگر سلطنت به نام اخش داتە را شکست

داده دستگیر و زندانی کرده بود، و اندکی پس از سقوط استخر او در پارت از بسوس شکست

یافته به اسارت بسوس درآمد ه بود (سال ۳۳۰ پ م). اسکندر از راه همدان به سوی ری حرکت

کرد و آن شهر را به تصرف درآورده به سوی پارت به راه افتاد . او در نزدیکی هیرکانِیە شنید که

داریوش را بسوس شکست داده دستگیر کرده و به سوی باختریَە در حرکت است . اسکندر در

تعقیب بسوس شتافت تا پیش از آنکه دوباره به دولت ایران سروسامان دهد و بتواند نیروی

کافی برای مقابله با وی فراهم آورد، او را از میان بردارد.

مورخان یونانی دربارۀ فرجام داریوش سوم یک روایت افسانه وار نقل کرده اند که گویا

اسکندر وقتی به محلی که پیشتر بسوس در آن اردو زد ه بوده رسید، داریوش را زخم خورده با

نیم رمقی بر گردونۀ سلطنتی یافت، و پیش از آنکه بتواند برای اوکاری انجام دهد داریوش

درگذشت. معلوم نیست که این روایت تا چه حدی صحت داشته باشد، ولی آنچه مسلم است

آنکه داریوش پیش از آنکه اسکندر به او برسد کشته شد . پس از آن اسکندر شایع کرد که چون

بسوس عامل قتل شاه است او قصد دارد که انتقام خون شاه را از او بگیرد . شایع کردن چنین

داستانی برای فریب اذهان عمومی مردم ایران بود تا او بتواند نبرد با اردشیر چهارم را توجیه

نماید و نفرت عمومی برضد او را برانگیزد . همین روایت بود که بعدها در داستانهای

برای ما ماند.

اردشیر چهارم به باختریَە رفت و درصدد گردآوری نیرو برای مقابله با اسکندر برآمد .

با کشته شدن داریوش سوم آخرین نفسِ شاهنشاهی هخامنشی به سرآمد و بقیۀ نقاط ایران

به زودی توسط اسکندر تسخیر شد . همان گونه که یک مدعی دیگر سلطنت در ز مان یزدگرد

سوم ساسانی به نام ماهویَە سورن پس از کشتن یزدگرد سوم نتوانست به آرزوهایش برای

نشستن بر تخت شاهنشاهی ایران جامۀ عمل بپوشاند، این بسوس نیز با کشتن داریوش سوم

نتوانست که به آرزویش برسد . رخدادهای تاریخی به نحو غم انگیزی شباهت به هم دارند .

وقت بخت از ملتی برمی گردد بزرگان ملت خانه هایشان را به دست خودشان خراب می کنند.

اسکندر مدتی در پارت ماند و جشنهای پیروزی برگزار کرد، و خود و سربازانش از

دوشیزگان و بانوان اسیرشده که نازپروردگانِ بهترین خاندانهای بودند، کام ستاندند و

شادیها کردند . پس از یکماهی که در پارت (شاید در جائی که اکنون نیشاپور است ) به شادی

گذراند، قصد اردشیر چهارم کرد که در باختریَە بود . پیش از آنکه به باختریَە برسد به او خبر

رسید که «ساتی برزین»  شهریارِ هرات به حمایت از سلطنت اردشیر چهارم برخاسته مقدونیها

را از هرات رانده و درصدد پیو ستن به اردشیر چهارم است. ساتی برزین فرماندار هرات بود و

پس از کشته شدن داریوش سوم که اسکندر به پارت رسید، او به نزد اسکندر رفته اظهار

اطاعت کرده بود تا هرات را از تجاوز یونانیها نجات دهد. و اسکندر یک لشکر را برای

استقرار در پادگان هرات فرستاده بود . به نظر می رسد که یونانیها در هرات دست به کارهائی

زدند که ساتی برزین را پشیمان کرده برضد آنها به شورش واداشت و برآن داشت که از اردشیر

چهارم در برابر این ستیزان حمایت کند . اسکندر همینکه این خبر را شنید بی درنگ

به سوی هرات به راه افتاد، ولی در این هنگام ساتی برزین با نیروهایش به اردشیر چهارم

پیوسته بود و از دسترسی اسکندر دور بود.

اسکندر از اینکه نتوانسته بود بر ساتی برزین دست یابد برآن شد که همۀ خشمی که از

این ایرانی دلیر در دل داشت را برسر مردم هرات خالی کند . مردم هرات که می دانستند

اسکندر و یونانیها چه بلاهائی برسر مردم شهرهای ایران درآورد ه اند، از بیم تجاوزات

ناموسی آنها شهر را ترک کرده به جنگلهای کوهستانی اطراف پناه بردند. اسکندر که تصمیم

به کشتارِ همگانی مردم شهر گرفته بود دستور داد جنگل را آتش زدند . هرکه از جنگل بیرون

می آمد کشتار می شد. آتش جنگل را فراگر فت، مردم نتوانستند که خودشان را نجات دهند ، و

همه شان از و کوچک و و کودک در میان آتش سوختند و خاکستر شدند.

خبر این جنایت وحشیانه و ضدبشری را وقای ع نگارانِ همراه اسکندر که رخدادهای

روزانه را برای اسکندر می نوشته اند برای ما بازگذاشته اند، و از اینکه اسکندر مخالفانش را

این گونه به شکنجه می کشته است افتخار کرده اند. کسانی که در آتش اسکندر سوختند مردم

بی دفاع و و کودکانی بودند که از بیم خشمِ او و تجاوزهای جنسی سربازانش به جنگل

پناه برده بودند . اسکندر می خواست که چنان وحشتی در منطقه ایجاد کند که هیچ کس جرأت

نکند به نیروهای ملی یاری برساند. وقایع نگاران یونانی وقتی این حادثه را ذکر می کنند

می گویند که اشخاصی که قادر به جنگیدن نبودند به این جنگلها پناه برده بودند ؛ و این

به معنای مردم بی دفاع است که زنان و فرزندانشان را برداشته از شهر گریخته بودند . اسکندر

همۀ اینها را از زن و کودک و پیر در آتش سوزاند تا وحشت از خودش را در سراسر منطقه

بگستراند و فکر هرگونه مقاومت را در ایرانیان منطقه از میان ببرد.

گزارشهای لشکرکشیها و فتوحاتِ ایرانیان در زمان هخامنشی را نیز نگاران

یونانی براساس دیده ها و شنیده هایشان برای ما بازنهاده اند. ولی در نوشته هایشان حتی یک

مورد از اقدامات ضدبشری شبیه آنچه که اسکندر در شهرهای یونان و شام و ایران کرد نیامده

است. نوشته های یونانیها از فتوحات شاهنشاهان هخامنشی در شهرهائی که به دست آنها

گشوده میشدند بزر گ منشی، انسا ن دوستی، عدالت، رأفت، رحمت و بخشایش

است. ولی می بینیم که دربارۀ لشکرکشیهای اسکندرِ خودشان آنچه نوشته اند شهرسوزی،

کشتار جمعیِ انسانها از زن و کودک و پیر، و نابودسازی ساخته های تمدنی است. در سالهائی

که اسکندر در حال پیشروی در ایران بود هیچ نشانه ئی از هدف تمدنی در لشکرکشیهای او

دیده نمیشود، بلکه آنچه هست ویرانگری و کشتار همگانی و تاراج است.

 

۹. طرح ترور اسکندر توسط مخالفانِ خدایی او

اسکندر پس از ویران کردنِ هرات به دِرنگیانە (مرکز سیستان در حوزۀ هیرمند ) لشکر

کشید. اما او کارهائی میکرد که بسیاری از یونانیهای سپاهش را از خودش ناراضی کرده

بود. در درنگیانە برخی از افسران یونانی که از بازیهای او به ستوه آمده بودند با هم قرار

گذاشتند که او را ترور کنند. ولی این نقشه پیش از اجرایش توسط یک سرباز یونانی که

معشوق یکی از افسران مقدونی بود افشا شد . داستان این قضیه را که مو رخان یونانی

نوشته اند چنین است که یکی از افسران بلندپایۀ مقدونی روزی یک سرباز جوان یونانی را

برای گائیدن به درون معبدی (شاید معبد اناهیتە ) برد، و در آنجا وقتی به اوج لذت رسید

به سرباز گفت که او با دوتن دیگر قرار گذاشته اند که اسکندر را بکُشند . این سرباز جو ان نیز

راز را به برادرش گفت که از افسران اسکندر بود، و این افسر از بیم آنکه توطئه نافرجام بماند

و او به سبب اینکه از آن خبر داشته مجازات شود آن را به گوش اسکندر رساند . سردستۀ

توطئه گران یکی از صمیمی ترین دوستان اسکندر بود و فیلوتاس نام داشت . اسکندر جلسۀ

محاکمه تشکیل داد و به اعضای جلسه اعلام کرد که او بی حد به فیلوتاس و پدرش علاقه

داشته، و وقتی رسماً به مقام خدایی ارتقاء یافته در نامه اش این ارتقاء را به او اطلاع داده است؛

ولی فیلوتاس به جای آنکه از خدا شدن او شاد شود در پاسخش نوشته که به خاطر ارتقای تو

به مقام خدایی به تو تبریک می گویم ولی دلم می سوزد به حال کسانی که مجبورند با کسی که فنا

شونده است و خود را فراتر از انسان می داند زندگی کنند و او را بپرستند.

اسکندر چنان از این فرمان بردار صمیمی و مخالف الوهیتش در خشم بود که دستور داد

وی را در زیر شکنجه هایش دید نگاه دارند . فیلوتاس را شکنجه گران با داغ کردنها و کندن

پاره های گوشت و پوستش در زیر شکنجه داشتند و آهسته آهسته پوست و گوشتش را قیچی

کردند تا استخوانهایش پدیدار شد، آنگاه بر استخوانهای بی گوشت شده اش تازیانه زدند .

اسکندر خود به تماشای این شکنجه ایستاده بود و از دیدنِ آن لذت می برد . وقتی فیلوتاس در

زیر شکنجه زوزه های جان سوز برمی کشید، شماری از افسرانِ یونانی چنان به هراس افتادند

که از اردوگاه گریخته در کوهها و جنگلها متواری شدند . معلوم بود که چندین افسر یونانی در

این توطئه شرکت داشته اند. فیلوتاس در زیر شکنجه اعتراف کرد که افراد دیگری هم با

الوهیت اسکندر مخالف اند و این ادعا را اهانت به خدایان خودشان می دانند. او اعتراف کرد

که اینها پیشتر برآن بوده اند که اسکندر را بکشند ولی چونکه با داریوش در جنگ بوده اند

این عمل را به تأخیر افکنده اند.

از جنبه های جالب در روایتهای مورخان از این داستان آنست که به مناسبت موضوع، از

یکی از پسران یونانی که معشوق اسکندر بوده نیز به میان آمده و بر همجنس باز بودن

اسکندر تصریح شده است . اسکندر در پی کشف این توطئه شمار ی از افسران پرنفوذ مقدونی

و یونانی را اعدام کرد و کسانی ر ا به همدان فرستاد تا پارمنیون پدر فیلوتاس را که نایب او در

همدان و نگهبان گنج خانۀ همدان بود ترور کنند؛ زیرا این مرد بسیار نیرومند بود و اسکندر از

انتقام او بیم داشت. دو تن دیگر از دستیاران پارمنیون نیز بر همین فرمان در همدان ترور

شدند. اسکندر برخی دیگر از افسران یونانی را که در میان سربازان محبوبیت داشتند نیز

به بهانۀ دست داشتن در توطئه به قتل رساند. علت این کار او آن بود که او مردی حسود بود و

نمی توانست هیچ کس را غیر از خودش محبوب مردم ببیند یا کسی غیر از او مورد احترام

دیگران باشد.

اسکندر به شدت شیفتۀ الوهیت خویش بود ، و پس از این کشتارها از یونانیها خواست

که آنان نباید صِرفاً به الوهیت او درحد عقیدۀ قلبی اعتراف داشته باشند بلکه باید این را در

عمل به اثبات برسانند (هم التزام نظری به مقام قدسیِ او داشته باشند و هم التزامِ عملی )؛ و

همان گونه که مصریها به آ مون سجده میکنند یونانیها باید به او که پسر آمون است و خدا است

سجده کنند . فرصت طلبانی در سپاه او بودند که وقتی سرنوشت مخالفین الوهیت او را دیدند

برآن شدند که با اعتراف بر الوهیت وی خودشان را به او نزدیک سازند. یکی از شاعران

یونانی در چکامه ئی ضمن ستایش الوهیت اسکندر تصریح کرد که همگان باید اسکندر را

به جای خدای سابقشان بپرستند و در پیشگاهش سجده کنند . اسکندر را این ستایشنامه خوش

آمد و از او خواست که آن را برای افسران بخواند . وقتی افسران به دستور اسکندر گرد آمدند و

او اینها را برای جمع شان می خواند اسکندر در پس پرده نهان شده بود تا بشنود که چه کسی

موافق الوهیتش نیست . یکی از افسران مقدونی که شاگرد ارسطو و همدرس اسکندر بود این

شاعر متملق را مسخره کرده گفت : «وقتی سجده می کنی مواظب باش که پیشانیت را محکم بر

زمین بسابی ». اسکندر از شنیدن سخنان این مرد به خشم شده خویشتن داریش را از دست داد

و از پرده بیرون آمده او را زد و با سر بر زمین افکند و پیشانیش را بر زمین سابید و گفت :

«اکنون تو همان کاری می کنی که فکر می کردی مسخره است».  آنگاه دستور داد این افسر را

در بند کرده به قفس آهنین افکندند تا در شکنجه بمیرد.

داستانِ رفتا رهای ناشی از عدمِ تعادلِ روحی اسکندر را همۀ مورخانِ یونانی نوشته اند و

این داستانها به قدری عمومیت داشته که حتی مورخی چون پلوتارک که خودش را وقف

ستایش از اسکندر کرده بوده نیز نتوانسته از نوشتن آنها خودداری ورزد . با همۀ اختصاری

که او در ذکر این داستانها به کار برده، بازهم اینها چندین صفحه از وی را به خود

اختصاص داده است . من نمی خواهم که با پرداختن به چنین داستانهائی خواننده را خسته

کنم؛ ولی چون شایسته میبینم که اینها را به عنوان آئینۀ نمایشگر شخصیت این جوانکِ

مقدونی در پیش روی خواننده قرار دهم، بناچار برخی از آنها را به اختصار بازگویی کردم، و

دوتای دیگر را نیز مختصراً از گزارش پلوتارک بازم یگویم.

پلوتارک می نویسد که یک روز در بزمی که اسکندر برپا کرده بود و یکی از غزلخوانان

در ستایش خدایی او می خواند، یک افسر پیر یونانی در مستی خطاب به اسکندر گفت : این

مائیم که به ضرب شمشیرهایمان تو را به این جاه و جلال رسانده ایم و اکنون تو ادعا می کنی که

پسر خدای بزرگِ مصر هستی و از انسانها والاتری ! اسکندر گفت : آیا فکر می کنی که در

برابر مقدونیها چنین زبا ن درازی کنی و بی کیفر بمانی؟  پیرمرد که مست بود گفت: ما

مدتها است که کیفر می بینیم زیرا مجبوریم که یک انسان معمولی را خدا بدانیم .اسکندر

به شدت در خشم شد و سیبی از روی میز برداشته به پیرمرد پرتاب کرد . پیرمرد که مست بود

بازهم چیزهائی به اسکندر گفت، و اسکندر از حالت عادی خارج شد و با دشنامهائی به لهجۀ

مقدونی بسیار رکیکی به نگهبانانش نهیب زد که بیایند و این مرد را به سزایش برسانند.

پیرمرد که مستی از خود بی خودش کرده بود بازهم به انتقاد از خدایی اسکندر ادامه داد، و

اسکندر چندان خشمگین شد که برجهیده خودش را به شمشیری رساند که در پس پرده نهاده

بود، و آن را گرفته بر روی پیرمرد پرید وآ نرا درسینه اش فرو کرد و وی را درجا کشت.

پلوتارک ضمن یادکردن داستان شکنجۀ شماری از مخالفان الوهیت اسکندر که در میان

آنها چندین تن از دوستان نزدیک خود اسکندر بودند، می نویسد که یکی از اینها هم یک

فیلسوف پیر از دوستان ارسطو بود که همگان به اواحترام می گذاشتند. این مرد چونکه یک بار

به دوستانش گفته بود که حاضر نشده نسبت به اسکندر که یک انسانِ فناشونده است مثل بقیه

رفتار کند، به دستور اسکندر بازداشت و در زنجیر شد و هفت ماه در زنجیر شکنجه می دید در

همان زنجیر جان داد.

ادامه دارد…

منبع +

www.TarikheMa.ir

شما هم وبسایت خود را ثبت کنید

+

+

بدون دیدگاه »

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت پارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + ""

تمامی حقوق این تارنما - محتوا و پوسته - متعلق به "تاریخ ما" می باشد
استفاده از نگاره های "تاریخ ما" تنها با پیوست لینک، ذکر نام نگارنده و عنوان تارنما مجاز است. (پشتیبانی امنیتی : شرکت پارس پردازش حافظ شیراز)
All Rights Reserved 2006 - 2011