نویسنده : eni
تاریخ ما – دانلود کتاب های الکترونیکی تاریخی - ایران باستان – تبادل لینک – چهره های ماندگار مشاهیر – اساطیر و افسانه های باستان
هلنی ها در ایران(بخش چهارم)
نوشتار های قبلی هلنی ها در ایران(بخش چهارم) 4. سقوط فلسطین و مصر پس از فتح و تخریب صور و سقوط سراسر فینیقِیّه (که به زودی یونانیها لیبانون نامیدند ) تسخیر شهرهای فلسطین برای اسکندر آ سان بود . او سپس راهی جنوب شد تا به شهر غزه رسید که شهری بزرگ در فاصلۀ چهار کیلومتری جنوب ساحل دریای مدیترانه بود . غزه آخرین شهر شمالی مصر در گوشۀ شمال شرق آن کشور بود، و مردمش در آن زمان نبطی بودند (یکی از تیره های قوم سامی که زبانشان نزدیک به زبان عربی بود). غزه آمادۀ تسلیم به اسکندر نبود. اسکندر شهر را در محاصره گرفت. ایرانیان و نبطیها در غزه مقاومت ورزیدند و تلفات سنگینی بر اسکندر وارد آورده خود وی را نیز مجروح کردند . تلفات بسیار سنگینی نیز از سپاه اسکندر گرفتند . در حین درگیریها فرماندار غزه به اسارت سپاهیان اسکندر درآمد (شاید برای مذاکره به نزد اسکندر رفته بود و بازداشت شد ). رفتاری که اسکندر با این مرد دلیر کرد یک نمونه از رفتار اسکندر بود که البته در همه جا انجام می داد. این اسیر در حالی که به شدت زخمی و در شرف مرگ بود ، آماج همۀ خشمی شد که اسکندر از مردم مقاوم غزه در دل داشت . او دستور داد پاشنۀ پاهای او را با چوب سوراخ کردند و طناب از درون آن گذراندند و طناب را به اسپ بسته او را به دور شهر بر زمین کشیدند تا در زیر شکنجه های شدید و فریادهای جان خراش به تدریج جان بدهد . پس از سقوط غزه، همۀ مردان شهر را اسکندر کشتار کرد و زنان و کودکان را برده کرد تا در بازارها به معرض فروش بگذارد . غزه به کلی ویران و خالی از سکنه شد . اومستد که از جنایت اسکندر در این شهر مقاوم به رنج آمده است مینویسد که با وحشی گریِ معمول، زنها و بچه هائی که گرفتار شدند به بردگی فروخته شدند، و جایگاه شهر به دست تیره های همسایه داده شد، ولی در خودِ شهر کسی نشیمن نکرد . یعنی ویرانه ها را اسکندر تحویل قبایل بیابانی عرب داد . ازآن زمان منطقۀ غزه عرب نشین شد. بسیاری از یونانیانِ اناتولی که از جنایتهای اسکندر در یونان درخشم بودند به اسپارت رفته خود را در اختیار شاه اسپارت نهادند، که بنابر گزارشها کمکهای مالی از ایران دریافته بود تا یونان را آزاد سازد . ناوهای فراریِ ایران در فینیقِیّه و بیشتر ناوهای جزیرۀ کریت نیز به شاه اسپارت پیوستند تا در جنگ او برای نجات یونان شرکت کنند . یکی از افسران یونانی تابع ایران به نام امینتاس که پیشتر در کیلیکیە بود، بهترین ناوهای فراری طرابلس را برداشته با چهارهزار داوطلب یونانی به قبرس حمله کرده خود را جانشین شهریار پارسی مصر نامید که در جنگ ایسوس همراه داریوش بود و به کشتن رفته بود. او قبرس را گرفت و نیرو فراهم آورده به مصر رفت تا مانع افتادن آن کشور به دست اسکندر شود. ولی وقتی به مصر رسید، مصر آمادۀ پذیرایی از اسکندر بود، و او و افرادش به دست شورشیان کشته شدند. مردمی که در آرزوی آزادی توهمی بودند خبر نداشتند که اسکندر تا کنون چندین شهر را از صحنۀ گیتی برانداخته و زنده ماندگان آن شهرها را به بردگی افکنده است . نمی دانستند که این مرد یک غضب آسمانی است که بر جهان نازل شده است و به هرجا برسد جز بردگی و فقر و فلاکت به ارمغان نخواهد برد. اسکندر را همۀ نویسندگان یونانی به دلایلی که برای خودشان داشتند ستوده اند؛ ولی در همین ستایشها از چنان رفتارهائی سخن گفته اند که در ارزش گذاری ایرانیان آن زمان وهر انسان نیک اندیشی نکوهیده به شمار می رفت . اقوام زیرسلطۀ ایران در اناتولی و مصر چشم بر راه چنین مردی بودند که، به آن گونه که در ارتباطات پنهانیش با شخصیتهایشان به آنها وعده داده بود، به زودی سر برسد و آنها را به «آزادی» آرمانی شان برساند . بدبختی ضعیفان تاریخ همیشه این بوده که هربار برای رهاشدن از دست یک سلطه گر به دشمن تاز ه نفس روی می آورده اند، به این امید که« این یکی حتماً دوست است». اما بعدتر متوجه می شده اند که این یکی از آن یکی بدتر و زیان بارتر است، و زمانی متوجه اشتباه خود می شده اند که دیگر کار از کار گذشته بوده است . این همان چیزی بود که بر سر مردم اناتولی و شام و مصر رسید. زیرا اسکندر پس از تسلط بر این سرزمینها همه چیز این ملتها را از میان برد تا فرهنگ و عادات یونانی برآنان تحمیل کند . پس از فتوحات اسکندر، مصر و شام و فینیقِیّه دیگر نتوانستند کمر راست کنند . آنها هستی تاریخی و هویت ملی شان را برای همیشه از دست دادند؛ در حالی که در سایۀ شاهنشاهی ایران همۀ هویت تاریخی خویش را حفظ کرده بودند و فرهنگ و شخصیت و هویت (یعنی دین و زبان و آداب و رسوم و قوانین و خط و نگارش ) خودشان را داشتند. (سخن معروفی هست که می گوید دولت ها براساس لیاقت ملت ها حکومت می کنند در اینجا مصداق دارد) ولی با آمدن اسکندر خط و نگارش مردم این سرزمینها کنار نهاده شد تا نگارش یونانی رسمیت یابد؛ دین مردم این سرزمینها ممنوع گردید تا دین نوینی مبتنی بر خرافه پرستیِ یونانی رسمیت یابد و شاه مقدونی جای خدای آسمانی را بگیرد؛ با همۀ عناصر فرهنگی مردم این سرزمینها مبارزه شد تا فرهنگ یونانی جایش را بگیرد . آنچه اسکندر مقدونی برای مردم این سرزمینها آورد نه آزادی بلکه یک اسارت تمام عیار بود که هویت ملی و دین و فرهنگ و همه چیز این اقوام را از میان برد. عدالتی که داریوش و خشیارشا و جانشینانشان در خلال نزدیک به دو سده برای مردم مصر آورده بودند، از شاهان ایران در آن کشور چهره هائی از انسان کامل به تصویر کشیده بود و رضایت از ایران برای دو سدۀ تمام در مصر برقرار بود . ولی در دودهۀ اخیر چنان رفتاری با مردم مصر شد که نارضایتی را در همه جا گسترش داد . مردم مصر از رفتار اردشیر سوم به ویژه از کشتن و خورده شدنِ خدایشان اپافوس به شدت رنجیده بودند، و اسکندر نیز از مدتها پیشتر با برخی از کاهنان مصری و خاندانهای فرعونیِ سابق ارتباطاتی داشت و به آنها وعدۀ آزادی می داد. وجود چند ده هزار سپاهی مزدور یونانی در مصر نیز کار اسکندر برای تسخیر مصر را آسان می کرد. زمینۀ سقوط مصر فراهم بود و دستگاه شهریاری در مصر پس از سقوط فینیقِّیه با شورشهای داخلی مواجه شد و دانست که هرگونه مقاومتی در برابر اسکندر بی فایده است و مصریان خواهان اسکندرند. مصر بدون مقاومت تسلیم اسکندر شد و سران مصر که در اثرتبلیغات اخیر فقیهان شان می پنداشتند که اسکندر نجاتبخش است، به پیشواز اسکندر رفتند و اسکندر مثل یک قهرمان ملی وارد شهر ممفیس شد و همۀ اموال و داراییهای موجود در مصر مصادره کرده به تملک درآورد . نوشته اند که طلا و نقره ئی که اسکندر در خزانۀ مصر به دست آورد بالغ بر هشتصد تالان (بیش از ۲۴۰ تن) بود. او در مصر اعلام کرد که فرزند خدای آسمان است و باید به دیدار پدرش در معبد آمون نائل آید. آمون یک خدای دیرینۀ مصری در معبدباشکوهی در بیابان لیبیا بود که در کشتیِ زرینی نشسته بود (به عنوان آمادگی برای سفر به آسمان و بازگشتن به زمین ).از زمانی که یونان جزو متصرفات فرعونان بود این خدا در میان یونانی ها پرستیده می شد، و در چندین مکان در خاک اصلی یونان پرستشگاهها و پیکره هائی برای این خدا ساخته بودند . یونانی ها برای کارهای بسیار مهمی که داشتند از معبد آمون درخواست الهام و راهنمائی می کردند . حتی دوتا از نیاکان اسکندر نیز زمانی از این خدا الهام خواسته بودند . لذا رابطۀ عقیدتی اسکندر با این خدا در مصر یک رابطۀ خانوادگی بود . او از معبد آمون زیارت کرد و دست در دست آمون نهاد و در آنجا آمون به توسط کاهن معبد به او وحی کرد که او فرزند حقیقی خدای آسمان است و تا وقت ی که به آسمان برگردد بر جهان سلطنت خواهد کرد . آمون همچنین به توسط کاهنان به او وحی کرد که به زودی سراسر جهان را خواهد گرفت . در آنجا بود که کاهن معبدآمون بنابر اشارۀ اسکندر به همراهان اسکندر گفت که باید او را مانند خدای آسمان موردپرستش قرار دهند، و این همان چیزی بود که این جوانک از مدتها پیش از آن در آرزویش بود. او که تا آن زمان ادعا می کرد که نه پسر فیلیپ بلکه پسر آپولون است از آن به بعد رسماً تصریح کرد که پسرِ تنها خدای جهانی است که آمون باشد . او وحی آمون را چندان باور کرده بود که در نامه ئی که به مادرش نوشت به او اطلاع داد که خدا یک بار به شکلِ ماری به نزد او (نزد مادرش ) آمده است، و این نشانۀ آن است که او روح خویش را در مادر اسکندر دمیده است و اسکندر از این روح است؛ و کاهنان مصری به او خبر داده اند که خدا به آنها گفته که روح فرعون اُح مسِس یک بار به نزد مادر اسکندر رفته و با او درآمیخته است، و از این نظر او پسر فرعون ا حمسِس نیز هست، و خون فرعونان بزرگ در رگهایش جاری است. این ا حمسِس آخرین فرعون بزرگ مصر و همزمان کوروش بزرگ بود که یونان و قبرس و جزایر دریای مدیترانه را در قلمروش داشت، و آثار بسیاری شامل معابد و پیکره های خدایان از خودش در یونان به یادگار نهاده بود. با خدا شدنِ اسکندر در مصر، یونانیانِ سپاه او مجبور می شدند که دین کهن خویش را رها کرده اسکندرپرستی کنند که شکل نوین فرعون پرستیِ مصریان بود . این امر هرچند که چنانکه پائین تر خواهیم دید بدون اشکال پیش نرفت، ولی در سالهای بعدی برای مقدونیها و یونانی ها جا افتاد. نتیجۀ دو سده تلاش ایرانیان در راه رشد معرفت یِ مردم خاورمیانه، با خدا شدنِ اسکندر در آستانۀ فروریختن قرار گرفت . باورهای خرافیِ بدتر از خرافه های خودِ یونانیها می رفت که در میان هلنی های خرافه باور همه گیر شود. خدای آسمانی باز به درون کاخ پادشاهی برگشته بود تا با مردم جهان همان کند که روزگاری پیامبرشاهان میان رودان و فرعونان مصر میکردند. زمانی که اسکندر در مصر بود اسرائیلیان سامره که هواخواه ایران بودند شوریدند و فرماندار منصوب اسکندر که معلوم نیست چه جنایتی بزرگی مرتکب شده بوده راگر فته زنده زنده سوزاندند. اسکندر با شنیدن این خبر با شتاب به شام رفت، مردم سامره را چنان کشتار و شهر سامره را چنان ویران کرد که دیگر هیچ گاه روی آبادی ندید . سامره در سال ۳۳۱ پ م به تاریخ پیوست و جز نامی از او برجا نماند، ولی یهودا (اروشلیم) باقی ماند تا نشانۀ ادامۀ حیات قوم بنی اسرائیل باشد . مردم یهودا از اینکه رقیب چندین قرنه شان سامره نابود شده بود شاد بودند. ادامه دارد…
بدون دیدگاه »
اندیشه خود را به یادگار بگذارید
- لطفاً به صورت پارسی بنویسید- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید
کلمات کلیدی : " اردشیر" + "ایران" + "ایران باستان" + "باستان" + "بزرگ" + "تاریخ" + "تاریخ ما" + "تاریخی" + "تصویر" + "جهان" + "داریوش" + "دانلود" + "دانلود کتاب" + "دین" + "زن" + "زنان" + "سخن" + "شاه" + "عرب" + "فرهنگ" + "نامی" + "پارسی" + "کتاب" + "کوروش" + "کوروش بزرگ"


