خرید اینترنتی پستی مجموعه 3.300 کتاب تاریخی، مذهبی، فلسفی، عرفانی و سیاسی خرید انترنتی مجموعه فیلم های تاریخی و مذهبی - باستانی و ایران باستان
۰
این نگاره توسط eni در تاریخ ۱۰م بهمن، ۱۳۸۸ و در دسته "ایران باستان + تاریخ ایران + تمدن ایران + فرهنگ ایران" ارسال شده است.

نویسنده :

تاریخ مادانلود کتاب های الکترونیکی تاریخی - ایران باستانتبادل لینکچهره های ماندگار مشاهیراساطیر و افسانه های باستان

نویسان عصرهای از قبیل ((هرودوت)) , ((گزنفون)) و ((کتزیاس)) درباره چگونگی زایش اتفاق نظر ندارند و اگر چه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده اند, اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش ارائه داده اند , بیشتر شبیه افسانه می باشد, معهذا چون بعضی از تاریخ نویسان شهیر عصر ما از قبیل (()) , ((پرسی سایکس)) و ((حسن پیرنیا)) شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت اقتباس کرده اند , از اینرو شرح چگونگی تولد کوروش را از هرودوت نقل می کنیم.


بنا به نوشته هرودوت , ((آستیاگ)) پادشاه ماد , شبی  خواب دید که از دخترش ((ماندان)) آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد . آستیاگ تعبیر خواب خویش را از مغ ها پرسش کرد . آنها گفتند از او مولودی بوجود خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد . این موضوع سبب شد که آستیاگ تصمیم بگیرد دخترش را به ماد ندهد , زیرا میترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابراین آستیاگ خود را به کمبوجیه (کامبیز) که از خانواده های نجیب و مطیع بود به زناشویی داد.


ماندان پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و این دفعه خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید. پادشاه ماد , این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند, تعبیر خوابش آنست که از دخترش ماندان فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا مسلط خواهد شد. آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به وحشت افتاد و از اینرو دخترش را بحضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. آستیاگ دستور داد ماندان تا هنگام وضع حمل مانند یک زندانی تحت نظر باشد. سرانجام ماندان وضع حمل کرد و پسری از او بوجود آمد. آستیاگ پادشاه ماد که بر اساس خوابهایی که دیده بود, از فرزند دخترش سخت وحشت داشت , مولود دخترش را به یکی از بستگانش بنام ((هارپاگ)) که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود سپرد و به وی دستور داد  که او را نابود کند. هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. همسرش از او پرسش کرد , حال چه تصمیمی درباره طفل مذکور خواهد گرفت. هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, زیرا اولا طفل با او خویشاوند است , ثانیا , چون اولاد زیاد ندارد و دخترش ممکن است جانشین او گردد , در این صورت معلوم است ملکه با قاتل فرزندش چه خواهد کرد ! بنابراین او طفل را به یکی از چوپانهای بنام ((میترادات)) (مهراد) داد و از او خواست که وی را به دستور به کوهی در میان جنگل رها کند تا طفل طعمه وحوش گردد.


چوپان طفل را به خانه برد. همین که همسر چوپان به نام ((سپاکو)) از موضوع با خبر شد , با تضرع به شوهرش اصرار ورزید از کشتن طفل خودداری کند و بجای او , فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود , در جنگل رها سازد. هارپاگ جرات این کار را نداشت , ولی همسرش او را قانع کرد که بهتر است این طفل زیبا را به فرزندی قبول کنند و جسد مرده فرزند خودشان را به ماموران هارپاگ بجای جسد طفل نشان دهند , زیرا در اینصورت هم آنها به کارنیکی دست زنده اند و هم این که از خطر نجات یافته اند. چوپان عقیده همسرش را پسندید و جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ ارائه داد و سپس به دستور او جسد فرزندش را در آرامگاه سلطنتی بخاک سپردند.


روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود , با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش همبازیهای خود را به دسته های مختلف تقسیم کرد و برای هر یک وظیفه ای تعیین نمود و دستور داد پسر ((آرتم بارس)) را که از شاهزادگان و امرای درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرا , فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند . پدرش او را نزد آستیاگ برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه کرده و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد : ((تو چگونه جرات کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری است , چنین کنی؟)) کوروش پاسخ داد: (( در این باره حق با من است , زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد , من دستور تنبیه او را دادم , حال اگر شایسته مجازات می باشم , اختیار با توست.))


آستیاگ از شهامت کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد , مدت زمانی که از واقعه رها کردن طفل دخترش به کوه می گذرد با سن این کودک برابری می کند . لذا آرتم بارس را قانع کرد که دراین باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد . چوپان پاسخ داد: ((این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده است.)) اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.


چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آستیاگ آشکار کرد و با تضرع از او تقاضای عفو نمود. سپس آستیاگ دستور به احضار هارپاگ داد. هارپاگ حاضر شد و چون چوپان را در حضور پادشاه دید , موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آستیاگ که از او سوال کرد : ((با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟)) پاسخ داد: ((پس از آنکه طفل را به خانه بردم , تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تورا اجراکرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم. از اینرو , او را به چوپان تو سپردم و تاکید کردم که به امر تو باید او را به کوهی بیفکند تا خوراک وحوش گردد و بعد مامورانی برای اطمینان از اجرای دستورات اعزام داشتم و آنها کشته طفل دخترت را تایید کردند.


آستیاگ در باطن از عمل هارپاگ خشمناک شد , ولی چون نمی خواست نیت غیر اخلاقی خود را آشکار کند سعی کرد خود را ظاهر خشنود نشان دهد و بهمین مناسبت گفت : ((وجدان من از دستوری که قبلا درباره طفل دخترم صادر کرده بودم ناراحت بود و بعلاوه همواره می بایستی شماتت دخترم را گوش کنم , اما اکنون خوشحالم که می بینم طفل زنده است و از این رو خدای را سپاس می گویم.)) سپس به هارپاگ دستور داد پسر سیزده ساله اش را بفرستد همبازی نوه او شود . هارپاگ به خاک افتاد و از آستیاگ سپاسگزاری کرد.


هنگامی که هارپاگ پسرش را نزد آستیاگ فرستاد , وی دستور داد او را کشتند و از گوشت بدنش خوراک تهیه کردند و زمانی که هارپاگ در ضیافت او شرکت کرده بود , وی را به خوردن آن خوراک تکلیف کرد. هنگامی که هارپاگ مشغول خوردن غذا بود , آستیاگ از او پرسید : ((آیا این خوراک گوارا است؟ )) هارپاگ پاسخ داد : (( بلی بسیار لذیذ است.)) سپس شاه سبد سرپوشیده ای که محتوی سر و دست و پای فرزند هارپاگ بود به وی داد. هارپاگ سرپوش سبد را که برداشت سر فرزندش را در سبد دید. اما نگاهی به شاه انداخت و گفت: ((هر چه شاه انجام دهد , پسندیده است.))


سپس آستیاگ مغها را احضار کرد و پس از این که واقعه مذکور را برای آنها شرح داد , اضافه کرد که چون پسر دخترش زنده است , اکنون چه باید چه کرد؟ مغها پاسخ دادند: ((خوابی که تو دیده بودی , به واقعیت پیوسته , زیرا وی قبلا بوسیله همبازیهایش به شاهی انتخاب شده و از این نظر او دیگر خطری برای تو ندارد. ))


آستیاگ اظهار داشت : ((عقیده من هم همین است.)) مغها اضافه کردند: ((شاها , برای خود ما خواب تو اهمیت بسیار دارد و منافع ما ایجاب می کند در حفظ سلطنت بکوشیم , زیرا اگر کوروش به تخت بنشیند , پارسی ها بر ما استیلا خواهند یافت. بنابراین ما معتقدیم خطر رفع شده است , اما بهتر است کوروش را با مادرش به پارس بفرستی. ))


آستیاگ از پاسخ مغها شاد شد و کوروش را احضار کرد و به وی گفت: ((فرزند , من متاسفم که بخاطر یک خواب پوچ می خواستم تو را آزار کنم , اما خوشبختانه اقبالت تو را نجات داد. اکنون تو می توانی به پارس نزد پدر و مادر واقعی ات بروی و با آنها زندگی کنی.))


((کتزیاس)) و ((گزنفون)) شرح چگونگی تولد کوروش را به شکلهای دیگری نقل کرده اند که آنها نیز از رویدادهای افسانه آمیز خالی نیست , ولی آنچه مسلم است همه این نوشتها که بعید نیست از سینه سرایان با ذوق برای تاریخ نویسان مذکور گفته شده باشد , از واقعیت  کامل برخوردار نیست. مردم بیشتر کشورها خوی قهرمان پرستی و دلاورستایی دارند و می توان گفت که ایرانیان از لحاظ این صفت از تمام ملتها برترند. ایرانیان برای قهرمانان و پهلوانان باستانی خود افسانه های شور انگیز ساخته اند و این صفت به پادشاهان و سرداران  نیز سرایت داده شده است. از این رو در بعضی از موارد کشف مرز تاریخ واقعی از افسانه های  اختراعی کار آسانی بنظر نمیرسد. محمد علی فروغی نوشته است: ((هر کس در دنیا و می شود درباره او افسانه می سازند.))


بدیهی است که کوروش نیز از این قاعده برکنار نمانده است. از طرف دیگر , چگونگی زایش بسیاری از مشاهیر و سرداران دنیای باستان برای تاریخ نویسان مجهول مانده و ماجرای زایش  کوروش نیز یکی از آنهاست. آنچه را که به یقین می توان بعنوان یک رویداد اصیل تاریخی قبول کرد آن است که کوروش در کشور پارس در محل ((پاسارگاد)) از کمبوجیه پادشاه پارس که دست نشانده کشور ماد بود و مادرش ((ماندان)) دختر آستیاگ پادشاه ماد زاده شده است.


(بسیاری از نویسندگان زادگاه کوروش را ((آنشان)) ناحیه ای در کناره ایلام و در بختیاری امروز دانسته اند. دلیل این گروه از نویسندگان اعلامیه خود کوروش معروف به استوانه کوروش است که در بابل کشف شده است. زیرا کوروش در اعلامیه مذکور خود را پادشاه ((آنشان)) دانسته و نامی از پارس بمیان نیاورده است. این نویسندگان معتقدند که چون کوروش پادشاه ((آنشان)) بوده , زادگاه وی نیز باید ((آنشان)) باشد. عده دیگری از تاریخ نویسان عقیده دارند که چون هخامنش رئیس قبیله پاسارگاد بوده و شهری نیز به نام همان قبیله در پارس پایتخت ((کمبوجیه)) وجود داشته ((ماندان)) مادر کوروش متعلق به آن دیار بوده ,از این رو زادگاه کوروش نیز پارس باشد. گروه دیگری از تاریخ نویسان نیز بر این عقیده اند که چون پادشاه ماد برای غلبه بر کوروش به ((انشان)) که کوروش با لشکر خود در آنجا بوده , لشکر کشی کرده , بنابراین زادگاه و محل سکونت کوروش نیز باید ((انشان)) باشد.

منبع +

www.TarikheMa.ir

شما هم وبسایت خود را ثبت کنید

بدون دیدگاه »

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت پارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید



کلمات کلیدی : " " + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + "" + ""

تمامی حقوق این تارنما - محتوا و پوسته - متعلق به "تاریخ ما" می باشد
استفاده از نگاره های "تاریخ ما" تنها با پیوست لینک، ذکر نام نگارنده و عنوان تارنما مجاز است. (پشتیبانی امنیتی : شرکت پارس پردازش حافظ شیراز)
All Rights Reserved 2006 - 2011