| پیامک ها |
|
|
ارسال شده در: ديروز, 12:30
|
|
|
بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم!
چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم!
زخم که می خـوری ، مـزه مـزه اش کن!
حـتمـا نمکش آشناست...!
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: ديروز, 10:10
|
|
|
ما اومدیم . اونم یه دستی :دی
می بینم که یه مدت نیومدم و از مقام مدیریت تنزل پیدا کردم و شدم کاربر ارشد : دی
معلومه کسی مدیر چلاق نمی خواد :دی
چی شده امید جان ؟ تغییرات بر اساس تصمیم جمعی بود یا باز گیر و دار اشکالات فنی انجمنه که گهگاهی پیش میاد ؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 2 خرداد 1391, 16:06
|
|
|
بهتر است انسان آزاده و آزاد انديش باشد و تحت تاثير غل دوستان قرار نگيرد. ادربيش از ده ها تالار نيز حضور دارم ، آيا تو فكر مي كني مثلا با بهانه كردن نام كاربري و احتمالا محروم كردن از پست مطالب چيزي را ازدست مي دهم؟اگر چنين فكري مي كني ، اشتباه است. تو فكر مي كني با دوستي با افراد بي دين و لاقيد به دين چيزي را بدست مي آوري جز آتش خشم خدا؟ اگر صدها و هزاران كورش كياني و ... هم باشند، ما از اسلام دست بردار نيستيم.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 2 خرداد 1391, 15:56
|
|
|
فضولي تخلص يك شاعر بزرگ است كه به سه زبان فارسي ، عربي، تركي شعر گفته است. اين واژه از فضل و دانايي بوده و بسيار زيباتراز Son of wiSdom است.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 29 اردیبهشت 1391, 13:54
|
|
|
سلام.مرسی منم خوبم فقط الان به علی پارسایی گفتم که دماغم از بس عطسه کردم مثله کلم قرمز باد کرده. در مورده بقیه هم که شما درست میگی من همه رو مثله خودم دیدم که نه کار دارم و نه درس میخونم.مملکت اگه دسته امثال من بود که دیگه هیچی واویلا بود.همه ی تابلو هارو میکندم یه سماور و قلیون میزاشتم مردم صفا کنن.البته یادم رفت بهت بگم:به حرفت گوش کردم یه چند روزه موقتا قلیون رو ترکش کردم.
میخوام برم قلیون و ترکش کنم عصرا برم زور خونه ورزش کنم
شب ها برم زورخونه ی پاچنار منقل و بافورم بزارم کنار
بیا هی دلتنگی کردی چرا شعر ننوشتم این بار برات چیزشعر نوشتم.خوبه؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 29 اردیبهشت 1391, 13:25
|
|
|
سلام امیدجان.خوبی داداشی؟چه خبرا؟خوش میگذره قربان؟کجاهایی؟میگم به نطرت دلیل اینکه روزای جمعه انجمن خبری نیست چیه؟غالبا باید تعداد افراد بیشتر بشه نه؟ول کن بابا خودت رو عشقه بامرام
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 25 اردیبهشت 1391, 21:11
|
|
|
با دوتا از استادام کار آموزی برداشتم این بی انصافا هم تا دوازده شب از من کار میکشن البته راضیما:::
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 19:46
|
|
|
سلام.. اخه خیلی بچه نشون میده عکستون.. فک میکردم قد بلند تر میبودید..قیافتون بسیار معصومه متناسب با چیزی که حدس میزدم...
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 17:01
|
|
|
وای من کاملا گیج شدم .. تو اون عکس اون امید مدیر شما هستین؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 14:53
|
|
|
سلام شما هم در جمع دوستان بوديد ؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 11:28
|
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 22:31
|
|
|
نوکرتم داداشی.میدونم شوخی کردم یه کوچولو بخندیم.آره بچه ی خوبیه.خیلی ممنونم شما لطف دارید شب و روزت خوش فعلا بای
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 22:20
|
|
|
سلام همسفر خوبی؟جه خبر؟خستگیه راهت در اومد؟دیدم دیشب جوابه اس م رو ندادی میخواستم برم آگاهی بگم این دنی رفیقمون رو سر به نیست کرده.خدارو شکر که سالمی
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 20:59
|
|
|
درود یه نصیحت جدی از من بشنو و به گوش جان بپذیر هیچوقت برای استادت کارنکن مخصوصا اگه دوتاشون باهم بودن پدرمو در آوردن تو دوروزی که باهاشون کار کردم و قصه همچنان سر دراز دارد now bye
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 19 اردیبهشت 1391, 21:43
|
|
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.......
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 17 اردیبهشت 1391, 19:15
|
|
|
همین؟؟؟ بابا یه ابراز احساساتی ،چیزی، به قول مایکل جکسون قربانu bye bye
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 17 اردیبهشت 1391, 18:58
|
|
|
درود امید جان سفرم به تهران لغو شد احتمالا تا بعد از امتحاناتم نت نیام خلاصه مارو از یاد نبر البته میدونم جای من همیشه خالی خواهد بود و احساس میشه درود و بدرود راستی من سه ماه تابستون میام تهران وکرج وحومه اون موقع میتونیم همو ببینیم راستی اینقدر واسه من دلتنگی نکن من ارزش این حرفارو ندارم بدرود(منو فراموش نکنیا!)
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 17 اردیبهشت 1391, 10:15
|
|
|
درود خیلی زرنگ بودی که اشتباهاتتون روپاک کردی که من رو بده کنین رفتم رسما تا دل شما هم خنک بشه. خودتون رو اصلاح کنید.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 16 اردیبهشت 1391, 20:44
|
|
|
درود اگه تونستی یه خبری ازش بگیر شمارشو نداری؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 16 اردیبهشت 1391, 20:36
|
|
|
سلام امید جان شب بخیر از طه ایرانی خبر نداری؟؟
|
|
|
|
221 پیامک • صفحه 1 از 12 • 1, 2, 3, 4, 5 ... 12
|
صفحه اول
ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است
|