| پیامک ها |
|
|
ارسال شده در: 29 اردیبهشت 1391, 00:20
|
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 27 اردیبهشت 1391, 22:00
|
|
|
سلام دوست خوبم بابت پیامت ممنون .نمیدونی چقد خوشحالم که دوست عزیزی مثل شما دارم بهاره کلی بهم حسودی کرد .مرسی که جویای حالم بودی .بای
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 27 اردیبهشت 1391, 16:45
|
|
|
سلام.ممنون که نقطه ضعفهارو میگی ولی باور کن من اونی که شما میگی نیستم چرا زود قضاوت میکنی؟ به هرحال یه چیزایی نوشتم و تا حدودی سعی بر اصلاح خودم میگیرم که همه ما محتاح به اصلاح هستیم. یه چیز دیگه:من اصلا آدم مذهبی نیستم.قسم میخورم
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 27 اردیبهشت 1391, 13:37
|
|
|
درود بر شما بانوی گل اول اینکه هر وقت اومدین و من هم بودم بگین که من عکس خودم رو بزارم چون این عکسه مجید توکلی هستش دانشجوی دانشگاه تهران که بعد از سخنرانی در دانشگاه دستگیر شد . راستی شما در فیس بوک نیستین؟؟ بازم میگم هر وقت اومدین و من هم بودم بهم بگین عکس خودم رو بزارم
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 27 اردیبهشت 1391, 11:09
|
|
|
سلام نوشین جان.شما چطورید ؟سارا الان حالش خوبه بهش گفتم زودتر بیاد انجمن بچه ها نگرانشن گفت که حتما. باشه سلام شما رو بهش میرسونم دوست نازنینم.موفق باشید
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 12:14
|
|
|
سلام دوست عزیز مشکلات اینترنتی داشتم . اینترنت شرکتهای گاز و نفت مدتی است که قطع شده . اردشیر چه شده ؟ نگران شدم !!!
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 14:24
|
|
|
درود بر شما نوشین جان خوبی؟ بانو خیلی شرمنده از اینکه در خدمت نبودم . واقعا مشکلات زیاادی داشتم که به امید خدا داره حل میشه و رو به پیشرفته . به امید خدا حتما در اینده ملاقات خواهیم داشت .
از ابراز لطفتون هم بسیار سپاسگذارم . مراقب خودتون باشین . سپاس
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 13:28
|
|
منم خيلي خوشحال شدم ديدمتون منم مشتاقم بيشتر با افكارتون اشنا بشم 
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 13:23
|
|
|
سلام نوشين حون حالتون خوبه ؟ چه خبرا ؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 12:33
|
|
|
ممنونم دوست عزیز منم خیلی مشتاق بودن دوستان از جمله شما رو ببینم اما متاسفانه شرایط مهیا نشد. منتظره مطالب و عکس ها که احتمالا" دوستان ارائه می کنن هستم.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 10:07
|
|
|
سلام ممنونم.پیشتر به دوستان گفته بودم که بنا به دلایل متعدد متاسفانه نمی تونم بیام. از همشون خواستم عکس بگیرن و شرح ملاقات رو با ذکر جزییات بنویسن.فکر می کردم امروز صبح که سری به انجمن بزنم با بازتاب گسترده این قرار مواجه بشم اما مثل چند روز گذشته سوت و کوره!... حتی نگران هم شدم... چه خبر ، چه اتفاقی افتاد؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 22 اردیبهشت 1391, 23:11
|
|
|
خوش بحالتون.کلی بهتون حسودیم شد.چراآقای انی کاظمی چیزی درباره امروزننوشتن؟مگه چندساعت طول کشیدکاش یکم واسم ازامروزمی نوشتید.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 22 اردیبهشت 1391, 21:07
|
|
|
سلام.شماامروزبچهای انجمنو دیدید؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 20 اردیبهشت 1391, 22:37
|
|
|
ما نسل بوسه هاى خیابانى هستیم نسل خوابیدن با اس ام اس نسل درد و دل با غریبه هاى مجازى نسل جمله هاى کوروش و دکتر شریعتى نسل کادوهاى یواشکى نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس نسل درگیر فیسبوک،تیوترو.... نسل سوخته نسل من ،نسل تو... یادمان باشد هنگامى که دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوییم یادش بخیر، دنیاى ما هم همینطور بود!
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 19 اردیبهشت 1391, 21:39
|
|
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود...
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 16 اردیبهشت 1391, 10:36
|
|
|
خواهش میکنم دوست عزیز، سپاس که میخونیشون
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 15 اردیبهشت 1391, 21:02
|
|
|
درود.. ممنونم دوستم.. : )
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 15 اردیبهشت 1391, 20:24
|
|
|
قلب های شکسته به دنبال چه می باشید؟
به دنبال عشق می باشید که ذره های شکسته قلبتان را پیوند زند؟
اشتباه نکنید
نگذارید که قلبتان این بار خرد و خاکستر شود.
عشق قلب را پیوند نمیزند بلکه ذره های شکسته را خاکستر میکند.
به دنبال چه می گردید؟
عشق؟
چرا عشق؟
چرا محبت نه؟
عشق دروغ است
حسی است وسوسه انگیز
عشق بیماریست دردی است بی درمان.
مبادا مبتلا شوی که رهایی از آن بسی مشکل تر از دچار شدنش می باشد.
عشق جنون است
دیوانه گیست
چرا میخواهید عاشق شوید؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 14 اردیبهشت 1391, 22:36
|
|
|
آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.
احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.
احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.
شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.
گویی از کنار لحظه ها می گذرم
این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.
انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا
که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.
همه چیز در ذهنم معلق است.
در باره همه چیز میتوانم بنویسم
و لی نمی دانم
چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود
و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.
آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد
که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.
حالت آدمی را پیدا می کنم
که دیر سر قرارش رسیده باشد.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 14 اردیبهشت 1391, 16:57
|
|
|
ممنون دوست عزیز . موفق باشین
|
|
|
|
43 پیامک • صفحه 1 از 3 • 1, 2, 3
|
صفحه اول
ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است
|