| پیامک ها |
|
|
ارسال شده در: 1 خرداد 1391, 22:58
|
|
|
آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند
آدم های بزرگ درد دیگران را دارند
آدم های متوسط درد خودشان را دارند
آدم های کوچک بی دردند
آدم های بزرگ عظمت دیگران را می بینند
آدم های متوسط به دنبال عظمت خود هستند
آدم های کوچک عظمت خود را در تحقیر دیگران می بینند
آدم های بزرگ به دنبال کسب حکمت هستند
آدم های متوسط به دنبال کسب دانش هستند
آدم های کوچک به دنبال کسب سواد هستند
آدم های بزرگ به دنبال طرح پرسش های بی پاسخ هستند
آدم های متوسط پرسش هائی می پرسند که پاسخ دارد
آدم های کوچک می پندارند پاسخ همه پرسش ها را می دانند
آدم های بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
آدم های متوسط به دنبال حل مسئله هستند
آدم های کوچک مسئله ندارند
آدم های بزرگ سکوت را برای سخن گفتن برمی گزینند
آدم های متوسط گاه سکوت را بر سخن گفتن ترجیح می دهند
آدم های کوچک با سخن گفتن بسیار، فرصت سکوت را از خود می گیرند .....
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 1 خرداد 1391, 22:56
|
|
|
تو ویترین زندگی به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون
اون فقط وسوسه ات میکنه تا اونی رو که داری از دست بدی....
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 1 خرداد 1391, 22:49
|
|
|
حرف کمی نبود قرار ومدار عشق
اما چه فایده –
که نفهمیم یار را!
ای روح های ناب !
دوباره به پا کنید
قدری برای اهل زمستان
بهار را !
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 31 اردیبهشت 1391, 15:26
|
|
|
عذر میخوام باید کمی اصلاح کنم بعد بزارم، نباید در مناظرات مذهبی میومد .دقیقا نمیدونم باید کجا بزارم؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 29 اردیبهشت 1391, 22:38
|
|
|
درود. بهش گفتم، منتظر جوابش هستم.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 28 اردیبهشت 1391, 14:41
|
|
با سلام خدمت دوست گرامی اگر مایل باشید دوست دارم نظر شما را در مورد این پست بدانم اهدای عضو topic-t2915.html
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 25 اردیبهشت 1391, 22:30
|
|
|
سلام من هنوز از ابعاد وجودیه خودم اطلاعی ندارم چه برسه به شما. جدا...نه بابا... مگه میشه فقط گیاه خورد؟از کی تا حالا اینطوری غذا میخوری؟اصلا چی میخوری؟ داداش شرمنده ی اخلاقه ورزشیتم.دوره من یکی رو خط بکش که من عجیب گوشت خوارم.روغن حیوانی و گوشت و عسل وکباب و گوشت شکار پایه ثابته خونه ی ماست.اینکه بتونم بهش فکر کنم غذای محرم رو تویه دماوند نخورم برام از مرگ هم بدتره
یه پیشنهاد بندری با جعفری و فلفل میخوریم یعنی من بندری شما هم همون کرفس بعد من تند بندریم رو میخورم میام باهم کرفس میخوریم.خوبه؟این تقسیم عادلانه به شیوه ی دماوندی بود.صفا کردی؟قورمه سبزی روهم میشه بدونه گوشت خورد.حالا یه کارش میکنیم دیگه.آخرش سه چهار دست کله پاچه و دل و جیگر با خودم میارم گناوه خوبه؟ فکر نمیکنی بدن به گوشت بیشتر از سبزیجات نیاز داشته باشه؟آیا به خاطر مسائل عرفانی این کارو میکنی؟ ولش کن اصلا به من چه شبت خوش رفیق
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 25 اردیبهشت 1391, 13:44
|
|
|
سلام محسن جان.نمیدونم میعاد رو بیشتر میپسندی یا محسن؟اما هرکدوم باشه مهم نیست.به قوله یکی از بچه ها مهم پاکیته.که شما خیلی این مهم رو دارید
درمورده شما که واقعا خودت اصله حرف رو زدی.شما واقعا خیلی خون گرمید اما یخ های اینجا که دیگه چند سالیه جز تویه فریزر های خونه ها خبری ازشون نیست.پس نگرانشون نباش رفیق. اما میدونی کی رو دعوت کردی؟منم که بچه پر رو...یهو فردا صبح سرو کله ام پیدا میشه.شوخی کردم خیلی نترس.اما به چشم سعی میکنم پاییز یه سری بهت بزنم.دعا کن خدا پولش رو برسونه یه هواپیما دربست میگرم میام اونجا باهم میریم یه بندریه تند با سس تند مخصوص میزنیم خوبه داداشی؟؟؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 23:32
|
|
|
سلام محسن جان چگونه ای دوسته من؟خیلی دلم برات تنگ شده رفیق.چهرت همش جلوی نظرمه. خیلی خوش گذشت نه؟حیف که خیلی زود گذشت به انی گفتم باید برایه تابستون برنامه بچینی بازم هم دیگه رو ببینیم.اگرم نشد باید خودت بیای اینجا.تا حسابی تویه هوایه خنک دماوند یخ بزنی و تا اخره تابستون هم تویه خارک یخت باز نشه مشتاقه دیداره دوبارتم این امیلمهm_hasani91yahoo.com شمارم رو هم که داری.با من در ارتباط باش عزیزه دلم
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 20 اردیبهشت 1391, 22:38
|
|
|
ما نسل بوسه هاى خیابانى هستیم نسل خوابیدن با اس ام اس نسل درد و دل با غریبه هاى مجازى نسل جمله هاى کوروش و دکتر شریعتى نسل کادوهاى یواشکى نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس نسل درگیر فیسبوک،تیوترو.... نسل سوخته نسل من ،نسل تو... یادمان باشد هنگامى که دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوییم یادش بخیر، دنیاى ما هم همینطور بود!
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 19 اردیبهشت 1391, 21:40
|
|
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.......
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 18 اردیبهشت 1391, 23:17
|
|
|
سلام به میعاد گرامی تر از جانم.من که فکر نمیکنم تا جمعه بتونم درست و حسابی بخوابم.آخه انقدر فکرم مشغول مجتبی و بقیه ی دوستانه که کلس استرس گرفتم.باورکنید شبه کنکورم هم انقدر هیجان زده نبودم(دروغ گفتم باور نکنی ها)به هرحال دیدار شما باعثه افتخارمه.اینم شماره ی ایرانسله منه09368832184.فقط یه سوال دارم اونم اینکه باید بیام نمایشگاه بعد از اونجا قرار میزارین که کجا بریم یا اینکه قبلش هماهنگ میکنید؟آخه منم باید از شهرستان بیام.دورغ چرا تهرانم خیلی خوب بلد نیستم.اگر بشه یه کوچولو زودتر هماهنگ بشه ممنون میشم.منتطره دیدارتون هستم شب خوش
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 17 اردیبهشت 1391, 23:08
|
|
|
نميخواهم مثل برگ درختان همراه شوم و بروم ميخواهم آنقدر ايسادگي کنم تا ماندگار شوم...در همه جا...در همه دل ها... در همه جاي زندگي
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 17 اردیبهشت 1391, 10:52
|
|
|
سلام هم اندیش
جمعه برنامتو نگفتی چیه
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 14 اردیبهشت 1391, 22:27
|
|
|
آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.
احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.
احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.
شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.
گویی از کنار لحظه ها می گذرم
این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.
انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا
که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.
همه چیز در ذهنم معلق است.
در باره همه چیز میتوانم بنویسم
و لی نمی دانم
چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود
و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.
آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد
که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.
حالت آدمی را پیدا می کنم
که دیر سر قرارش رسیده باشد...
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 13 اردیبهشت 1391, 23:15
|
|
|
در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙ يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙ فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙ و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙ ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙ در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙ و خداوند اين فکر را پسنديد.....
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 13 اردیبهشت 1391, 12:11
|
|
|
سلام اخوی دو مبحث جدید ایجاد کرده ام که امیدوارم در آنها مشارکت کنی ( حدود آزادی را چگونه می توان تعیین کرد؟ ) در سالن مناظرات و ( اخلاقیات یا مقتضای دوران؟ ) در مباحث خودمانی تر قربانت یاحق
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 12 اردیبهشت 1391, 20:18
|
|
|
خدایا احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم. خدايا... مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم. خدايا... مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده. خدايا... تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است. خدايا... مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم. خداوندا.. من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم. خداوندا... من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس، من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم. خداوندا... من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، من از ماندن چون مرداب مي ترسم. خداوندا... من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم. خداوندا... . من از ماندن مي ترسم خداوندا... من از رفتن مي ترسم خداوندا... من از خود نيز مي ترسم خداوندا... پناهم ده ...
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 11 اردیبهشت 1391, 11:53
|
|
|
به نقل از تبیان، با توجه به اینکه وبسایت "فیس بوک" در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟ متن استفتاء و پاسخ مقام معظم رهبری درباره "فیس بوک" در ذیل آمده است.
متن سؤال:
بسمالله الرحمن الرحیم آیتالله خامنهای با سلام و احترام
با توجه به اینکه وبسایت فیس بوک در ایران فیلتر شده است، آیا ورود به چنین سایتی صرفا برای ارتباط با دوستان و بدون هیچ فعالیت سوء علیه منافع ملی جمهوری اسلامی اشکال دارد؟با تشکر
باسمه تعالی
سلام علیکم و رحمة الله و برکاته بهطور کلی اگر مستلزم مفسده (مانند ترویج فساد، نشر اکاذیب و مطالب باطل) بوده و یا خوف ارتکاب گناه باشد و یا موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود، جایز نیست والا مانعى ندارد.
موفق و مؤید باشید.
توضیح: حکم بالا در شکل فتوا بیان شده است یعنی تشخیص مصداق به عهده مکلف گذاشته شده است و تنها به بیان حکم کلی بیان شده است؛ تشخیص اینکه آیا این شرایط در مورد فعالیت در فیس بوک صادق می باشد یا خیر به عهده مکلفین گذاشته شده است.
نکتهای که در حکم بالا مشخص است این است که در صورتی که این فعالیت موجب تقویت دشمنان اسلام و مسلمین شود جایز نیست در حالی که ماهیت شبکههای مجازی بر پایه جمعآوری اطلاعات میباشد و هرچه استفادهکنندگان آن بیشتر باشند و در استفاده از آن محدودیت کمتری برای خویش قائل باشند اطلاعات بیشتری را برای این شبکههای اطلاعاتی فراهم میکنند و در نتیجه منجر به تقویت دشمنان می شود.
به نظر می آید این حکم نه حرام بودن مطلق فعالیت در این سایت را می رساند و نه جایز بودن آن را اثبات می کند بلکه به نوعی فیمابین است. به هر حال تشخیص مصداق این حکم به عهده ی خود شماست.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 9 اردیبهشت 1391, 22:23
|
|
|
اگر دوست من هستی کمکم کن از تو هجرت کنم اگر عزیز منی کمکم کن از تو شفا یابم اگر می دانستم که دوست داشتن خطر ناک است .. به تو دل نمی بستم اگر می دانستم که دریا عمیق است.. به دریا نمی زدم اگر پایانم را می دانستم هرگز شروع نمی کردم
دلتنگ تو هستم پس به من یاد بده که دلتنگ تو نباشم به من یاد بده چگونه برکنم از بن، ریشه های عشق تو را به من یاد بده چگونه می میرد اشک در کاسه ی چشم به من یاد بده چگونه دل می میرد خودکشی می کنند شوق ها
اگر پیامبری از این جادو رهایی ام ده از این کفر دوست داشتن تو کفر است .. پاکیزه ام گردان از این کفر اگر توان آن داری بیرونم بیاور از این دریا من شنا کردن نیاموخته ام
موج آبی چشمانت.. می کشاندم به سمت ژرفا آبی آبی هیچ چیزی جز آبی نیست من نو اموخته ام در دوست داشتن.. و قایقی ندارم اگر برای تو ارزشی دارم دستم را بگیر که من از سر تا به پا عاشقم من در زیر آب نفس می کشم غرق می شوم غرق غرق
|
|
|
|
101 پیامک • صفحه 1 از 6 • 1, 2, 3, 4, 5, 6
|
صفحه اول
ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است
|