به انجمن برهان » سالن اجتماعات تاریخی و مذهبی تاریخ ما. خوش امدید برای عضویت اینجا را کلیک کنید


تابلو اعلانات انجمن

توهین و ناسزا به دیگر مکاتب، با هیچ مکتبی سر سازگاری ندارد

امروز 3 خرداد 1391, 22:51

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


درحال مشاهده مشخصات JOOYA

اطلاعات حضور

اطلاعات کاربر

JOOYA
مدیر انجمن
مدیر انجمن
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت: 8 آذر 1389, 22:36
تشکر کرده اید: 251
تشکر شده: 925 مرتبه در 348 پست
آخرين بازديد: امروز, 21:43
تعداد پست ها: 536
[2.01% از همه پستها / میانگین ارسال در روز : 0.99]
جستجو در ارسال های کاربر
امتیاز: 41
قدرت امتیازدهی: 6
بيشترين انجمن کاري: مناظرات مذهبی
[ 198 پست / 36.94% از پست هاي کاربران ]
بيشترين تاپيک کاري: مذاهب -ارزشها و تجربه های والا
[ 16 پست / 2.99% از پست هاي کاربران ]

ارتباط با

مشخصات

آدرس ايميل: E-mail
پیام خصوصی: ارسال پيغام خصوصي
MSNM/WLM:
YIM:
AIM:
ICQ:
Jabber:
گروه کاربري:
محل سکونت: Montreal
سن: 42
شغل: Trading/Medical Doctor
علايق: Philosophy
وب سايت:
یکتاپرست: آری
علاقه‎مند به تمدن: MOASER
شعار: جویا باش

135 پیامک  •  صفحه 1 از 71, 2, 3, 4, 5 ... 7  

 

پیامک ها
Son of wiSdom
  ارسال شده در: امروز, 21:16  
نماد کاربر
hi
thanks a lot for your helpful hints in earning money and starting the jobs.
i learnt a lot.
regards.
omid

آرمین جلالی
  ارسال شده در: ديروز, 10:50  
نماد کاربر
سلام دوست عزیز
طرح مطالب روانشناسی را در تاپیکی که امید در مباحث خودماتی تر با عنوان ( یک خواهش از دوستان دانش آموخته انجمن ) ایجاد کرده اند ، آغاز نموده ام.
خوشحال می شوم نظرت را بیان کنی.
با تشکر

amirhosein
  ارسال شده در: 31 اردیبهشت 1391, 19:44  
نماد کاربر
درود بر جویای عزیز
درباره پست حرفه و شغل بسیار سپاسگذارم ازتون .

masoud hasani
  ارسال شده در: 27 اردیبهشت 1391, 22:36  
سلام بابابزرگ
منو دست میندازی دکتر؟انی سوژه ی خنده دار تر از من پیدا نکرده بود گفت این بنده ی خدا که اونجا همه رو خندوند بزار دله اونایی که نیومدن شاد بشه
در ضمن ماکه پول و پله ای نداریم که باهاش مدیره انجمن رو خرید ولی لااقل با این طرفند به یک عضویته فعال رسیدیدم.

خیلی دوست دارم بابایی

نوه ی کوچولو موچولوت مسعود

masoud hasani
  ارسال شده در: 27 اردیبهشت 1391, 15:56  
سلام بابابزرگ.چه خبر؟خوش میگذره؟خدارو شکر از وقتی برگشتید حسابی پر رنگ شدیدها.هر روز پسته جدید میزارید و ماهم هر روز از شما بیشتر یاد میگیریم.
خیلی دلتنگتان شده ام.امیدوارم دوباره هرچه زودتر شمارا ببینم اما این بار اندکی طولانی تر

بدرود مرد افسانه ایه "تاریخ ما"

وهاب
  ارسال شده در: 27 اردیبهشت 1391, 15:08  
نماد کاربر
درود بر استاد

در صورتیکه مایل باشید دوست دارم نظر شما را در مورد این موضوع بدانم به عنوان یک پزشک و به عنوان یک انسان فرهیخته.
با تشکر

اهدای عضو

post26371.html#p26371

Ali Parsaei
  ارسال شده در: 26 اردیبهشت 1391, 00:52  
نماد کاربر
من که دلخوشم به این شاید دائی جان

شاید شما ارزش انتظار را دارد

هرچند انتظار برای دیدار شما سخت است سخت

Ali Parsaei
  ارسال شده در: 26 اردیبهشت 1391, 00:44  
نماد کاربر
درود خدا بر دائی خوب

دلتنگ شما هستم و نمیدانم با یک دل تنگ چه باید کرد

مواظب خودتان باشید عزیز سفر کرده

artis
  ارسال شده در: 20 اردیبهشت 1391, 22:38  
ما نسل بوسه هاى خیابانى هستیم
نسل خوابیدن با اس ام اس
نسل درد و دل با غریبه هاى مجازى
نسل جمله هاى کوروش و دکتر شریعتى
نسل کادوهاى یواشکى
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس
نسل درگیر فیسبوک،تیوترو....
نسل سوخته
نسل من ،نسل تو...
یادمان باشد هنگامى که دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوییم یادش بخیر، دنیاى ما هم همینطور بود!

artis
  ارسال شده در: 19 اردیبهشت 1391, 21:41  
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.........

Ali Parsaei
  ارسال شده در: 19 اردیبهشت 1391, 09:16  
نماد کاربر
سلام دائي جون

به سلامتي ايران تشريف داري دائي

چه آرزوي بهتر از ديدن گل روي دائي جون عزيزم

قبلش بگم بايد يه وقت برا بام ايران كنار بزاري و قول بدي چشمامو به نور قدومت روشن كني

يعني يه زماني تعيين كني بياي طبيعت بكر استان ما رو از نزديك ببيني
البته من روز پنج شنبه ميرسم كرج و ميرم خونه دامادمون
تا جمعه و ديدن روي ماهتون ماچچچچ

بعداً شمارمو خصوصي براتون ارسال مي كنم

masoud hasani
  ارسال شده در: 18 اردیبهشت 1391, 23:27  
راستی یادم رفت شمارم رو بدم اگه افتخار میدید خبر کن بابابزگ09368832184
یه نوه ی دلتنگ

masoud hasani
  ارسال شده در: 18 اردیبهشت 1391, 23:26  
دوباره سلام بازم منم.
بابابزرگ نوه ی پرروت رو با پیشنهاده سخاوتمندانتون شرمنده نمودید قربان.حتما میام.با میعاد هم هماهنگی ها لازم رو انجام دادم.فقط یه خواهشی دارم قول بده اگه میتونی روم رو زمین نندازی:اگه روزه قبل(یعنی پنج شنبه)تهرانید خواهش میکنم یه 45کیلومتر بیا اونور تر مهمونه ما باش.اگه با اهل و عیال هم بیاین که خیلی بهتر میشه.قول میدم بد نگذره.یه مقایسه ای بین هوای خنک دماوند با گرمای40درجه ی دبی به خدا بد نیست.قدم روی چشم من بزار خوشحالم کن بیا.خونمون مثله ماله شما که نیست اما یه جای خواب کوچولو توش پیدا میشه.بابابزرگ قبول میکنی یه روز بد بگذرونی؟به خدا تعارف نیست از یه آرزویه بزرگه

masoud hasani
  ارسال شده در: 17 اردیبهشت 1391, 22:14  
سلام به دوست داشتنی ترین و عزیزترین ومهربون ترین استاد دنیا.
خوبی استاد؟چه خبر خوش میگذره؟بابابزرگ تا این3000قدمی ها که اومدی نمایشگاه هم بیا دیگه.تورو خدا.میای؟بابابزرگ اگه میتونی حتما بیا خیلی مشتاقم ببینمت.آخه یه چهره ی فرضی ازتون ساختم میخوام ببینم چقدر حسم درست میگه.اگه میای حتما به من خبر بده.قربونت مسعود

آرمین جلالی
  ارسال شده در: 17 اردیبهشت 1391, 10:54  
نماد کاربر
خوبه باز شما از جهنم فقط گرماش رو تجربه می کنین.ما که دنیامون شده آخرت یزید!
نه متاسفانه نمی تونم بیام . انی ، میعاد و بقیه دوستان خیلی لطف داشتن و پیغام فرستادن اما هم راهم خیلی دوره ، هم یکی دو تا مسافرت در یک ماهه آتی دارم و نمی تونم تهران هم بیام و هم دقیقا" همون روز امتحان میان ترم دارم.
البته عمری از ما گذشته ها!
سر پیری یاد معرکه گیری افتاده م!
اگه شما رفتی ، عکس فراموش نشه.خیلی دوست دارم ببینم فیلسوف ما چه هیاتی دارن!...

آرمین جلالی
  ارسال شده در: 17 اردیبهشت 1391, 10:37  
نماد کاربر
سلام دوست عزیز
پیشتر سوال کرده بودم توی این فصل ، آب و هوای دبی چطوره؟ هیچوقت توی شش ماهه اول سال اونجا نبودم خیلی آزاردهنده است؟
ضمنا تا ماه آینده گذرت به ترکیه نمی افته؟ به ایران چطور؟

Andia
  ارسال شده در: 15 اردیبهشت 1391, 21:12  
نماد کاربر
سلامت باشیدبزرگیتونومیرسونم عمو ،نسیم که خودمم منم سلام میرسونم:دی
زیر سایه ی دعای شماقبول میشیم
یادتون نره عمو دعاکنین برای کنکوریا
ارادتمند عموجویا،نسیم

Andia
  ارسال شده در: 15 اردیبهشت 1391, 20:44  
نماد کاربر
سلام و درود بر عموجویای عزیزم
خوشحال میشم وب حقیرانمو با پاقدمتون منور کنید
http://sepanta89persiangirl.blogfa.com/
شیوا و آیلار هم خدمتتون سلام میرسونن
اردتمند شما :نسیم ،شیوا،آیلار

artis
  ارسال شده در: 14 اردیبهشت 1391, 22:39  
آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.

احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.

احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.

شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.

گویی از کنار لحظه ها می گذرم

این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.

انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا

که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.

همه چیز در ذهنم معلق است.

در باره همه چیز میتوانم بنویسم

و لی نمی دانم

چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود

و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.

آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد

که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.

حالت آدمی را پیدا می کنم

که دیر سر قرارش رسیده باشد.

Andia
  ارسال شده در: 13 اردیبهشت 1391, 22:07  
نماد کاربر
درخت غم به جانم کرده ریشه
به درگاه خدا نالم همیشه
عزیزون قدر یکدیگر بدونید
اجل سنگ است و آدم مثل شیشه...

برای اردشیر دعا کنید...

ارسال پیامک

135 پیامک  •  صفحه 1 از 71, 2, 3, 4, 5 ... 7


ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


انتقال به:  

News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by phpBB Ver: 3.0.10
Developed by ArmanPC | Persian by Maghsad

تمامي حقوق اين تارنما - محتوا و پوسته - متعلق به "تاريخ ما" مي باشد

استفاده از نگاره هاي "تاريخ ما" تنها با پيوست لينک، ذکر نام نگارنده و عنوان تارنما مجاز است.