| پیامک ها |
|
|
ارسال شده در: امروز, 12:31
|
|
|
بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم!
چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم!
زخم که می خـوری ، مـزه مـزه اش کن!
حـتمـا نمکش آشناست...!
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 31 اردیبهشت 1391, 15:13
|
|
|
دوست عزیز این که خواست خدابوده به این درد مبتلا شی(دورازجون)شایدخواسته امتحانت کنه وباگرفتن پیوند وتولدی دوباره میتونی توامتحانی که رد شدی سربلند بیرون بیای دوست عزیز وقتی جلوی چشات یه بیمار کبدی که پاره تنته وتونوبته وتواون شرایط جون میده این حرفو وقتی عزیزترین کست نیازبه پیوند ریه داشته ولی....اونم توبغلت جون میده ...اگراینارو میدیدی باز به این حرفت ایمان داشتی....
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 31 اردیبهشت 1391, 15:12
|
|
|
دوست عزیز این که خواست خدابوده به این درد مبتلا شی(دورازجون)شایدخواسته امتحانت کنه وباگرفتن پیوند وتولدی دوباره میتونی توامتحانی که رد شدی سربلند بیرون بیای دوست عزیز وقتی جلوی چشات یه بیمار کبدی که پاره تنته وتونوبته وتواون شرایط جون میده این حرفو وقتی عزیزترین کست نیازبه پیوند ریه داشته ولی....اونم توبغلت جون میده ...اگراینارو میدیدی باز به این حرفت ایمان داشتی....
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 31 اردیبهشت 1391, 14:30
|
|
|
رودبرشما سپاس ازلطف شما. چرا؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 26 اردیبهشت 1391, 16:45
|
|
|
من زنم وبه همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو! دردآوراست که من آزادنباشمتاتوبه گناه نیفتی،قوسهای بدنم بیشترازافکارم به چشمهایت می آیند،تاسف باراستکه باید لباسهایم رابه میزان ایمان تو تنظیم کنم... (سیمین دانشور)
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 26 اردیبهشت 1391, 11:04
|
|
|
شلاااااااااااااااااااام..هانیه جونی......... وای چقدر شبیه خانم معلما هستی.. چقد خوشگل و با نمکی ..واقعا حیف شد.. دوستدارم...میبوسمت..........بوس بوس
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 19:10
|
|
|
سلام هانیه خانم. بله من هم بودم. مگه یادتون نیست. پیراهنم فروهر داشت. کنار حامد ز نشسته بودم.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 15:09
|
|
|
فکر نمیکنم مشکلی باشه . در بخش معرفی سایت ها که برای تبلیغات هست ایجاد کنید .
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 14:48
|
|
|
من معنی اولی رو دوست تر می داشتم اگر معنیش این بود : خدمتکار ملت.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 24 اردیبهشت 1391, 06:50
|
|
|
سلام، ممنونم از حسن نظرتنون؛ بنده هم از دیدن شما و آشناییتون بسیار خوشحال شدم، اگر می فرمودید غرفه دارید حتماً می آمدیم عرفه تون رو هم می دیدیم. امیدوارم سالیان سال به نیکی و بهروزی زندگی کنید، و زندگی سرشار از پیروزی و سلامتی داشته باشید. به امید دید شما در قله های سربلندی و افتخار. والسلام.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 23:11
|
|
|
ديوانگيست ... كه از همه گلهاي رُز تنها بخاطر اينكه خار يكي از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشيم... و اين نیز ديوانگيست ... كه همه روياهاي خود را تنها بخاطر اينكه يكي از آنها به حقيقت نپيوسته است رها كنيم
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 23:10
|
|
|
تک تک ما سرانجام روزی داوری خواهیم شد. مهم این است که چقدر زندگی کرده ایم, نه چقدر زنده بوده ایم. چقدر بخشیده ایم, نه چقدر داشته ایم. چقدر خوب- صرفاً خوب- بوده ایم, نه چقدر عظیم جلوه کرده ایم
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 18:35
|
|
|
سلام هانیه جون ...خوبی؟ خیلی دلم واست تنگ شده.. امیدوارم هرجا هستی شاد باشی و موفق عزیزم...
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 18:35
|
|
|
میلاد دختر نبوت ، همسر ولایت ، مادر امامت ، برشما مبارک باد . . .
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 13:37
|
|
|
ghorbanet.man dige bayad beram.bebakhshid.movazebe khodet bash.by
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 13:25
|
|
|
salam azizam .mamnon shoma khobin? khili khoshhalshodam diroz didameton.omidvaram rabetamon hamchenann edame dashte bashe
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 13:09
|
|
|
درود. خوشحال اومدید. خوش گذشت، سَن ایچ هم عالی بود!
خوش گذشت؛ اگر شد امروز یا فردا تاپیکش رو می زنم.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 19 اردیبهشت 1391, 21:41
|
|
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.........
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 16 اردیبهشت 1391, 13:38
|
|
|
تو نامحدودی پس نامحدود ببین و نامحدود بیندیش توان تو محدود به حدودی است که خود ساخته ای . . .
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 16 اردیبهشت 1391, 13:36
|
|
|
داریـــم جایی زندگی میکنیم که هـــرزگی مــُـد ؛ بی آبرویـــی کـــلاس ؛ مستی و دود تفریـــح . دزد بودن و لـــاشخوری و گـــرگ بودن رمز موفقیت ….. وقتی به اینا فکر میکنم میبینم جهنم همچین جای بدی نیست
|
|
|
|
113 پیامک • صفحه 1 از 6 • 1, 2, 3, 4, 5, 6
|
صفحه اول
ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است
|