به انجمن برهان » سالن اجتماعات تاریخی و مذهبی تاریخ ما. خوش امدید برای عضویت اینجا را کلیک کنید


تابلو اعلانات انجمن

توهین و ناسزا به دیگر مکاتب، با هیچ مکتبی سر سازگاری ندارد

امروز 3 خرداد 1391, 07:34

ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


درحال مشاهده مشخصات arasrezaei

اطلاعات حضور

اطلاعات کاربر

arasrezaei
تازه وارد
تازه وارد
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت: 14 خرداد 1390, 13:10
تشکر کرده اید: 172
تشکر شده: 29 مرتبه در 19 پست
آخرين بازديد: 1 خرداد 1391, 16:44
تعداد پست ها: 23
[0.09% از همه پستها / میانگین ارسال در روز : 0.06]
جستجو در ارسال های کاربر
امتیاز: 0
قدرت امتیازدهی: 0
بيشترين انجمن کاري: زرتشتی
[ 16 پست / 69.57% از پست هاي کاربران ]
بيشترين تاپيک کاري: چند سؤال از پیروان آیین زرتشتی
[ 13 پست / 56.52% از پست هاي کاربران ]

ارتباط با

مشخصات

آدرس ايميل: E-mail
پیام خصوصی: ارسال پيغام خصوصي
MSNM/WLM:
YIM:
AIM:
ICQ:
Jabber:
گروه کاربري:
محل سکونت:
سن: 19
شغل:
علايق:
وب سايت:
یکتاپرست: آری
دین یا مذهب: زرتشتی
علاقه‎مند به تمدن: هخامنشیان
وبلاگ: Ancient ir
شعار: درود بر کوروش بزرگ

امضا

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
                         چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد
                                         (حافظ)

باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست
دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند…
                                         (کوروش بزرگ)

به پاس هر وجب خاكي از اين ملك       چه بسيار است، آن سرها كه رفته
                                            زمستي بر سر هر قطعه زين خاك     خدا داند چه افسرها كه رفته

7 پیامک  •  صفحه 1 از 1  

 

پیامک ها
artis
  ارسال شده در: 20 اردیبهشت 1391, 22:35  
ما نسل بوسه هاى خیابانى هستیم
نسل خوابیدن با اس ام اس
نسل درد و دل با غریبه هاى مجازى
نسل جمله هاى کوروش و دکتر شریعتى
نسل کادوهاى یواشکى
نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس
نسل درگیر فیسبوک،تیوترو....
نسل سوخته
نسل من ،نسل تو...
یادمان باشد هنگامى که دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوییم یادش بخیر، دنیاى ما هم همینطور بود!

artis
  ارسال شده در: 19 اردیبهشت 1391, 21:44  
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.........

artis
  ارسال شده در: 15 اردیبهشت 1391, 22:08  
وقتی نگاهت غمگین است قطره های پشت شیشه هم بغض می کنند…………نگاهت بی آواز است حتی باران هم شوقی برای بارش ندارد……..وقتی لبخندت ماتمکده ی چشم های بارانی ات می شود چکاوک حتی در باران هم می میرد……………وقتی نگاه زیبایت بی باران است دیگر آمدن بهار هم بهانه ای می شود برای فصل ها…………مگر میشود غریب باران غم نگاهت را ت…حمل کند و آن را به تنهایی به دوش بکشد؟ وقتی صدای نگاهت دیگر مرا صدا نمی کند………..دیگر هیچ بهانه ای برای لبخند نگاه من نیست………………بگذار حداقل غم غمگینی نگاه تو را به دوش باران بکشم……….می دانم نمی خواهی ولی بگذار سهیم غمگینی نگاهت باشم……………صدای نگاهم که برای غم چشمانت می گرید پیشکش نداشتن من در دل بی انتهایت…………….

Andia
  ارسال شده در: 12 اردیبهشت 1391, 23:28  
نماد کاربر
بایوس اچ پی می دونید کجاس؟

Andia
  ارسال شده در: 10 اردیبهشت 1391, 11:27  
نماد کاربر
درود،
شما در مورد لپ تاپ چیزی میدونین؟

arasrezaei
  ارسال شده در: 24 فروردین 1391, 14:07  
نماد کاربر
من هم از آشنایی با شما خوشبختم
همینطوره
بله با آغوش باز پذیرا هستم

skyboy
  ارسال شده در: 23 فروردین 1391, 14:35  
نماد کاربر
سلام خیلی خوشحالم از آشنایی با شما
امیدوارم دوستای خوبی باشیم
قبوله؟
تا بعد ممکن...

ارسال پیامک

7 پیامک  •  صفحه 1 از 1


ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است


انتقال به:  

News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
Powered by phpBB Ver: 3.0.10
Developed by ArmanPC | Persian by Maghsad

تمامي حقوق اين تارنما - محتوا و پوسته - متعلق به "تاريخ ما" مي باشد

استفاده از نگاره هاي "تاريخ ما" تنها با پيوست لينک، ذکر نام نگارنده و عنوان تارنما مجاز است.