| پیامک ها |
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 22:26
|
|
|
درسکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دل داده ها از هم جدا
وای بر این حکم و این قانون زشت
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 11:10
|
|
|
یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
باز آید و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن یار سفر کرده بیارید
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت
فریاد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ وعارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک و ندامت
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 11:10
|
|
|
باران میبارد که میبارد...
روی چتر من حساب نکن...
بیا و برنگرد...
برگشتنت همه چیزهایی که ساختهام خراب میکند...
چانه میزنی چرا؟!!
ارزان شده گرانیت برایم دیگر...
فکر نکن دوستت دارم...
تو فعلا دست آویز تنها نبودنی
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 23 اردیبهشت 1391, 11:10
|
|
|
چرا مردم قفس را آفریدند ؟؟؟ چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟؟؟ چرا پروازها را پر شکستند ؟؟؟ چرا آوازها را سر بریدند ؟؟؟ پس از کشف قفس ، پرواز پژمرد ... سرودن بر لب بلبل گره خورد... کلاف لاله سر در گم فرو ماند... شکفتن در گلوی گل گره خورد... چرا نیلوفر آواز بلبل به پای میله های سرد پیچید ؟؟؟ چرا آواز غمگین قناری درون سینه اش از درد پیچید ؟؟؟ چرا لبخند گل پرپر شد و ریخت ؟؟؟ چه شد آن آرزوهای بهاری ؟؟؟ چرا در پشت میله خط خطی شد صدای صاف آواز قناری ؟؟؟ چرا لای کتابی ، خشک کردند برای یادگاری پیچکی را ؟؟؟ به دفتر های خود سنجاق کردند پر پروانه و سنجاقکی را ؟؟؟ خدا پر داد تا پرواز باشد گلویی داد تا آواز باشد... خدا می خواست باغ آسمان ها به روی ما همیشه باز باشد... خدا بال و پر و پروازشان داد ولی مردم درون خود خزیدند... خدا هفت آسمان باز را ساخت ولی مردم قفس را آفریدند
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 20 اردیبهشت 1391, 22:35
|
|
|
ما نسل بوسه هاى خیابانى هستیم نسل خوابیدن با اس ام اس نسل درد و دل با غریبه هاى مجازى نسل جمله هاى کوروش و دکتر شریعتى نسل کادوهاى یواشکى نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس نسل درگیر فیسبوک،تیوترو.... نسل سوخته نسل من ،نسل تو... یادمان باشد هنگامى که دوباره به جهنم رفتیم بین عذاب هایمان مدام بگوییم یادش بخیر، دنیاى ما هم همینطور بود!
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 19 اردیبهشت 1391, 21:44
|
|
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم. نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میکنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبهای عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشکهایم که تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.......
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 16 اردیبهشت 1391, 19:12
|
|
|
یارو زبونش میگرفته،
میره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می گه:
دیب دیگه چیه؟
یارو جواب می ده: دیب
دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما
تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
یارو می گه: بابا دیب،
دیب!
طرف میبینه نمی فهمه،
می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد می پرسه: چی
میخوای عزیزم؟
یارو می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه
چیه؟
یارو می گه: بابا دیب
دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه:
تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
یارو می گه: آره بابا.
خودم دائم مصرف دارم. شما نمیدونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری میکنه،
نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه.
یکی از کارمندای داروخونه
میآد جلو و می گه: یکی از بچههای داروخونه مثل همین آقا زبونش میگیره.
فکر کنم بفهمه
این چی میخواد. اما الان شیفتش نیست.
رئیس داروخونه که خیلی
مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع
برش داره بیارتش.
میرن اون کارمنده رو
میارن. وقتی می رسه، از یارو میپرسه: چی می خوای؟
یارو می گه: دیب!
کارمنده می گه: دیب؟
یارو: آره.
کارمنه می گه: که این
ورش دیب داره، اون ورش دیب داره؟
یارو میگه: آره،
همونه.
کارمند میگه: داریم! چطور
نفهمیدن تو چی می خوای!؟
همه خیلی خوشحال شدن که
بالاخره فهمیدن یارو چی می خواد. کارمنده سریع می ره توی انبار و دیب رو میذاره توی
یه کیسه نایلون مشکی و میاره می ده به یارو و اونم می ره پی کارش.
همه جمع می شن دور اون
کارمند و با کنجکاوی میپرسن: چی میخواست این؟
کارمنده می گه: دیب!
میپرسن: دیب؟ دیب دیگه
چیه؟
می گه: بابا همون که این
ورش دیب داره، اون ورش دیب داره!
رئیس شاکی می شه و می
گه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟
کارمنده می گه: تموم شد.
آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!
.
.
.
*دلم خنک شد، آخر نفهمیدین دیب چیه*
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 15 اردیبهشت 1391, 20:31
|
|
|
قلب های شکسته به دنبال چه می باشید؟
به دنبال عشق می باشید که ذره های شکسته قلبتان را پیوند زند؟
اشتباه نکنید
نگذارید که قلبتان این بار خرد و خاکستر شود.
عشق قلب را پیوند نمیزند بلکه ذره های شکسته را خاکستر میکند.
به دنبال چه می گردید؟
عشق؟
چرا عشق؟
چرا محبت نه؟
عشق دروغ است
حسی است وسوسه انگیز
عشق بیماریست دردی است بی درمان.
مبادا مبتلا شوی که رهایی از آن بسی مشکل تر از دچار شدنش می باشد.
عشق جنون است
دیوانه گیست
چرا میخواهید عاشق شوید؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 14 اردیبهشت 1391, 22:44
|
|
|
آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.
احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.
احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.
شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.
گویی از کنار لحظه ها می گذرم
این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.
انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا
که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.
همه چیز در ذهنم معلق است.
در باره همه چیز میتوانم بنویسم
و لی نمی دانم
چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود
و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.
آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد
که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.
حالت آدمی را پیدا می کنم
که دیر سر قرارش رسیده باشد.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 13 اردیبهشت 1391, 23:09
|
|
|
در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي پيشنهاد بدهند∙ يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙ فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙ و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙ ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙ در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجاهي خداي مهربان راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙ و خداوند اين فکر را پسنديد........
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 12 اردیبهشت 1391, 20:10
|
|
|
خدایا احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم. خدايا... مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و دلم از آن مي ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم. خدايا... مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده. خدايا... تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است. خدايا... مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم. خداوندا.. من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان، من از تنهايي و دنياي بي تو مي ترسم. خداوندا... من از دوستان بي مقدار، من از همرهان بي احساس، من از نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم. خداوندا... من از احساس بيهوده بودن، من از چون حبابِ آب بودن، من از ماندن چون مرداب مي ترسم. خداوندا... من ازمرگ محبت، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم. خداوندا... . من از ماندن مي ترسم خداوندا... من از رفتن مي ترسم خداوندا... من از خود نيز مي ترسم خداوندا... پناهم ده ....
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 12 اردیبهشت 1391, 13:09
|
|
|
به نام خدا سال نوي شما هم مبارك به دليل مشكلاتي كه داشتم د رسايت حضور نداشتم ببخشيد با تاخير جواب دادم
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 9 اردیبهشت 1391, 22:20
|
|
|
اگر دوست من هستی کمکم کن از تو هجرت کنم اگر عزیز منی کمکم کن از تو شفا یابم اگر می دانستم که دوست داشتن خطر ناک است .. به تو دل نمی بستم اگر می دانستم که دریا عمیق است.. به دریا نمی زدم اگر پایانم را می دانستم هرگز شروع نمی کردم
دلتنگ تو هستم پس به من یاد بده که دلتنگ تو نباشم به من یاد بده چگونه برکنم از بن، ریشه های عشق تو را به من یاد بده چگونه می میرد اشک در کاسه ی چشم به من یاد بده چگونه دل می میرد خودکشی می کنند شوق ها
اگر پیامبری از این جادو رهایی ام ده از این کفر دوست داشتن تو کفر است .. پاکیزه ام گردان از این کفر اگر توان آن داری بیرونم بیاور از این دریا من شنا کردن نیاموخته ام
موج آبی چشمانت.. می کشاندم به سمت ژرفا آبی آبی هیچ چیزی جز آبی نیست من نو اموخته ام در دوست داشتن.. و قایقی ندارم اگر برای تو ارزشی دارم دستم را بگیر که من از سر تا به پا عاشقم من در زیر آب نفس می کشم غرق می شوم غرق غرق
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 31 فروردین 1391, 11:59
|
|
|
خدا را دیده ای آیا...؟
خدا را دیده ای آیا؟
تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک
میان بودن و نابودن امید فردائی
هراسی می رباید خواب از چشمت
کسی ، خورشید و صبح و نور را
در باور روح تو می خواند
و هنگامی که ترسی گنگ می گوید؛ رها گردیده ، تنهایی
و شب تاریکی اش را، بر نگاه خسته می مالد
طلوع روشن نوری به پلکت ، آیه های صبح می خواند
کلام گرم محبوبی
کمی نزدیک تر از یک رگ گردن،
به گوشت با نوای عشق می گوید:
غریب این زمین خاکی ام ، تنها نمی مانی
تو آیا دیده ای وقتی خطائی می کنی اما،
ته قلبت پشیمانی
و می خواهی از آن راهی که رفتی ، باز گردی
نمی دانی که در را بسته او یا نه؟
یکی با اولین کوبه، به در ، آهسته می گوید:
بیا ای رفته، صد بار آمده ، باز آ
که من در را نبستم، منتظر بودم که بر گردی
و هنگامی که می فهمی دگر تنهای تنهایی
رفیقی، همدمی ، یاری کنارت نیست
و می ترسی که راز بی کسی را با کسی گوئی
یکی بی آنکه حتی لب گشائی
به آغوشی ،تو را گرم محبت می کند باعشق
تو آیا دیده ای
وقتی که بعد از قهر و بد عهدی
به هنگامیکه بر سجاده اش با قامت شرمی
به یک قد قامت زیبا، تو می آیی
به تکبیری ، تو را همچون عزیز بی گناهی ، راه خواهد داد
و می پوشاند او اسرار عیبت را
و از یاد تو هم ، بد عهدی ات را پاک خواهد کرد
جواب آن سلام آخرت را ، برتو خواهد داد
و با یک نقطه در سجده ، تو گویا باز هم ، در اول خطی
خدا را دیده ای آیا ؟
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 30 فروردین 1391, 19:08
|
|
|
سلام افشین
کتاب خاطرات نوشتی ؟ !
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 30 فروردین 1391, 11:45
|
|
|
با سلام مجدد و تشکر از توضیحی که دادید حقیقتش تعداد چراغهای روشن برایم مهم نیست مخصوصا" در فضایی که همه افراد ذی نفوذ با چراغ خاموش حرکت می کنند!! در خصوص قرار گرفتن نام من در لیست مدیران هم به نظرم اشتباهست.اول این که کاربر با اسم و عنوان که مدیر نمی شود ، ابزار و توان مدیریتی می خواهد. دوم هم این که یکنفر ، خودش باید بخواهد مدیر باشد نه این که اطلاع نداشته باشد! به هر حال اینها از حسن نظر دوستان بوده از توضیح شما هم مجددا" ممنون
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 30 فروردین 1391, 08:00
|
|
|
سلام افشین جان من با عناوینی که شوالیه وار از طرف انجمن به کاربران اعطا می شود! آشنا نیستم. آن طرف سال کاربر فعال بودم با چراغهای روشن ، امسال کاربر ویژه با یک چراغ خاموش!! اما خوشبختانه در انجمن هیچوقت مدیر نبودم! البته با احترام فراوان به مدیران انجمن. چون برام مهم نبوده ، سوال هم نکرده ام.
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 29 فروردین 1391, 15:14
|
|
|
سلام دوست عزيز نه عزيز برادر . من ديدم دنبال يك كسي مي گردند داغش كنند ، گفتم كي بهتر از من ! فرصت شد ميام داغت مي كنم داداش ! كوچيك همه هم هستم .
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 27 فروردین 1391, 00:49
|
|
|
افشین جان اقا تایپیک درباره این اتفاق نزن . ممنون . دمت گرم
|
|
|
|
|
|
ارسال شده در: 25 فروردین 1391, 23:17
|
|
|
درود بر شما
من پیگیری کردم اما گویا بخاطر مشکلات فنی انجمن بوده . هیچ کدام از مدیران پست شما رو حذف نکردند . از این اتفاقات قبلا به دلیل خطای فنی اتفاق افتاده . بابت این اشکال صمیمانه پوزش میخوام . امیدوارم دیگه مشکلی برای پستهاتون پیش نیاد . مهر افزون
|
|
|
|
189 پیامک • صفحه 1 از 10 • 1, 2, 3, 4, 5 ... 10
|
صفحه اول
ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت [ ساعت تابستانی ] تنظیم شده است
|